صاحبدلان

Sahebdelan

lمحمود توحیدی امین (مَتا)
lمحمود توحیدی امین (مَتا)

اللهُ رَبّي و عليٌ امامي ------ سلام بر هواخواهان جان و دل ، نه غوطه وران درآب و گِل
tohidi.720@gmail.com

موضوعات

صاحبدلان


پیوند ها

صاحبدلان

تابناک

تنزیل

ويكي پديا

تيبيان

دائرة المعارف بزرگ جهان اسلام

فرهنگ لغت گوگل

قرآن

اخبار پارسيك

خط نيوز

فرهنگ لغت فارسی

ردیاب ماشین

اپارتمانهای در حال اجرا

لیزر عقب چرخ

اریو زوتی z300

همسریابی

دریچه اگزوز برقی

مطالب اخير

علی (ع) خود عین عدل بود

سهم خرافات در سقوط صفویه

یک بحث جدی در مورد شوخی و خنده

فرهنگ نام ها -- نام نیک

صبح شما بخیر

نو فروشانیم و این بازار ماست

الهی دلی ده که جای تو باشد

یغما من و بخت و شادی و غم باهم

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است

بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم

نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم

الهی دلی ده که جای تو باشد

پخش کتاب

داستان ارینب، امام حسین (ع) و یزید

ادامه ماجرای ارینب

داستان ارینب، امام حسین (ع) و یزید

اولین فرمانده زن ایران

نمادهای باوری در دوره باستان

ثروت قارون

چرا باید دیگران را ببخشیم ؟؟

شاد باشید

دین بدون خنده دینی مرده است

دیوان طوطی همدانی

تنهایی و مصاحبت

تعصب شخصیت شما را تخریب می کند

فرهنگ بی فرهنگی

غم و اندوه

شناسایی افراد دروغگو

برگ سبز -- پندنامه طوطی

اظهار عشق

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

رضای خدا

عشق ورزی

از روبرو با شلاق ، صفر در منقار کلاغ نارنجی

زیباترین ها

سخنان ناب

دیوان مجذوبعلی شاه - دیوان غمام همدانی

فرهنگ نام ها (نام نیک) - اشکها و لبخند ها

بوی بهشت می دهد، دست دعای مادرم

اندوه بی پایان

دعای من

رفتی از چشم و دلم محو تماشاست هنوز

یک شبی مجنون نمازش را شکست

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

مهربانی

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من

پیوند های روزانه

طرح کناف

کابینت اشپزخانه

نمای ایرانی

بانک اطلاعات ساختمانی

حمل و ترخیص چین

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

وبلاگ دهی LoxBlog.Com

امكانات جانبي

RSS 2.0


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 36
بازدید هفته : 342
بازدید ماه : 1179
بازدید کل : 174283
تعداد مطالب : 761
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1

اللهُ رَبّي و عليٌ امامي

یک شنبه 29 تير 1399برچسب:, |

علی (ع) خود عین عدل بود

** گفتند: فردی در خانه اش به لهو و لعب و گناه و فحشا مشغول است. نگفت به این مرکز فساد حمله کنید و شلاقشان بزنید... گفت خانه و حریم شخصی خودش است. به شما ربطی ندارد با چشمان بسته وارد شد و بعد از خارج شدن از منزل دوباره چشمانش را باز کرد و گفت من چیزی ندیدم.
** وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بی سابقه از او خواستند که حاکم شود گفت: "مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید." اینطور نبود که حکومت را حق خداداد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد ...
  اول کسی بود که با رای قاطع مردم حاکم شد. بعد از انتخاب شدن به مردم نگفت به خانه روید و مطیع باشید. گفت: "در صحنه بمانید و اظهار نظر و انتقاد کنید که من ایمن از خطا نیستم مگر اینکه خدا نگاهم دارد”.
** بارها در سخنانش انتقاد از حاکم را تکلیف شرعی مردم دانست
** سعد ابن ابی وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، نه خانه را بر سرش خراب کرد، نه در خانه حبس اش کرد و نه حتی علیه او سخن گفت.
**  طلحه و زبیر پیش او آمدند و از او پست و مقام خواستند، نپذیرفت. چند روز بعد مدینه را به قصد مکه و تدارک نمودن جنگ جمل (بر علیه علی) ترک کردند. علی به آن ها گفت کجا می روید؟ دروغ گفتند. علی گفت می دانم برای جنگ با من می روید. با این وجود آن ها را زندانی نکرد. زندانی سیاسی برای علی معنا نداشت.
**  روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند. یارانش گفتند شروع کنیم. او گفت نه و سر به آسمان بلند کرد و گفت: “اللهم اشهد” (خدایا شاهد باش). سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را کشتند. یاران گفتند شروع کنیم. او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”. تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که کشتند، سر به آسمان بلند کرد و گفت “خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم” آنگاه شمشیر کشید. ماجراجو و جنگ طلب نبود.
**  بعد از جنگ جمل، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت: “کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان نمی دیدم”. حتی حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت. سپس به دیدن عایشه رفت و حرفهای درشت او را تحمل کرد و حالش را پرسید، سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده (شبیه مردان جنگجو!) اسکورتش کرد و به وطنش برش گرداند. با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده بودند، اینطور بود.
**  کسانیکه با او جنگیدند را “محارب و منافق و فتنه گر” نخواند، گفت:“برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!”.
** در زمان خلافت تمامی خزانه داری های سرزمین پهناور اسلام را به دست ایرانیان سپرد، گفت ایرانیان قبل از اسلام هم مردمان پاک دستی بودند.
**  هنگامی که خلیفه شده بود و برای سرکشی به یکی از شهرها رفته بود، مردمانی را که به دنبال اسب او با پای پیاده راه افتاده بودند و او را مشایعت می کردند، با فریاد آن ها را از این کار بر حذر داشت، گفت من هم انسانی مانند شما هستم، بروید به کار و زندگی خود برسید و فقط در برابر خدا تعظیم کنید.
  وقتی خلیفه یکی از بزرگترین امپراطوری های جهان در آن عصر بود، با یک فرد مسیحی اختلاف پیدا کرد و کار به قاضی سپرده شد. نخواست به زور حرف خود را به کرسی بنشاند. در دادگاه از این که قاضی او را محترمانه صدا کرده و بیشتر به او نگاه می کرد، خشمگین شد و گفت که من و فرد مسیحی برای تو نباید فرقی داشته باشیم، از خدا بترس و عدالت را رعایت کن... از آنجایی که علی شاهدی برای ادعای خود نداشت، قاضی به نفع مسیحی حکم داد و علی این حکم را پذیرفت.
  فردی نابینا را دید که گدایی می کند. گفت چرا به او نمی رسید و کمکش نمی کنید؟ گفتند مسیحی است. گفت آن زمان که بینا بود و برایتان کار می کرد، از دینش نمی گفتید، حالا او مسیحی شده؟ ... مقرر کرد که از بیت المال مسلمین هر ماه به او پول بدهند تا مجبور به گدایی نباشد.
** علی را باید به عملکردش شناخت نه با وهن و خرافات. علی به عدل اش علی بود.
علی خود عین عدل بود.

جمعه 26 خرداد 1396برچسب:, |

سهم خرافات در سقوط صفویه

آبگوشت شاه سلطان حسین که سپاهیان را نامرئی می‌کرد!

بی‌تدبیری و باورهای خرافی شاه سلطان حسین، خود زمینه نابودی وی و سلطه افغان‌ها بر خاک ایران و نابودی سلطه صفویه را فراهم ساخت و وی بالاخره با دست خود در سال ۱۱۲۵ تاج و تخت سلطنت را به محمود افغان واگذار کرد.

در زمان شاه سلطان حسین نیز نفوذ منجمین در دربار و افراط و خرابکاری آن‌ها در امور درباری و کشوری، به وضوح مشاهده شده است. آورده‌اند: «تمام مشغولیت شاه سلطان حسین در زمان حکومتش این بود که به جای سپهسالاران افرادی چون منجمان، حکیمان و ملایان را به دور خود نشاند و درباره مسائل بسیار جزئی و پیش پا افتاده به بحث بپردازند. مثلا در غیرموقع فصل سال، برای شاه خربزه می‌آورند. این جماعت تشکیل جلسه می‌دادند و حکیم‌باشی بر روی سرد و گرم بودن یا قابض و مسهل بودن آن نظر می‌داد و منجم هم برای قاچ کردن و خوردن خربزه اسطرلاب می‌انداخت و مورد ساعت سعد و نحس را مطرح می‌کرد و بعد ملا‌ها باید فتوا می‌دادند که این خربزه پاک شرعی است یا خیر؟ و بخورد یا خیر؟ و پس از این نظریه چند دعا قبل از خوردن بخوانند و سایر جزئیات در خصوص چگونگی آوردن خربزه و در کدام سینی و ظرف و با چه کاردی قاچ شود نیز آن‌ها نظر می‌دادند.» (تاریخ نظامی و سیاسی نادرشاه افشار، ص ۴۷)

بی‌تدبیری و باورهای خرافی شاه سلطان حسین، خود زمینه نابودی وی و سلطه افغان‌ها بر خاک ایران و نابودی سلطه صفویه را فراهم ساخت و وی بالاخره با دست خود در سال ۱۱۲۵ تاج و تخت سلطنت را به محمود افغان واگذار کرد. بنا به گفته مرحوم زرین‌کوب، رسوخ اینگونه خرافات را همراه با انس و علاقه به تقالید موروث و خوش‌باوری ساده‌لوحانه‌ای که مانع از عادت کردن به تفکر بود، در تمام طبقات شایع کردند و اذهان عام را آماده قبول و حتی دفاع و توجیه تعصب‌آمیز و برخورد با هرگونه دعاوی غریب و خیال‌انگیز را غیرممکن ساخت. (ر.ک: روزگاران، ص۸۳)

مواردی که مطرح گردید، نمونه‌هایی بودند از این سوءاستفاده‌ها از طبقه حاکم و آمادگی انفعالی اذهان در تصدیق و تأیید و این دعاوی. تعیین زایچه از سوی ستاره‌ها و صور ملکی قبل از تولد کودک، تعیین مناسب برای رفتن به خانه نو، پوشیدن لباس نو، زمان مناسب برای عقد و روز عروسی و... از دیگر مواردی بود که باید مورد تأیید منجمین قرار می‌گرفت. (ر. ک: مشاهدات سفر از بنگال به ایران، ص۵۱)

افکار و باورهای خرافی در دوره صفویه فقط به این موارد ختم نمی‌شود و ما شاهد مقولاتی چون سحر، طلسم، جادو، پیشگویی و متوسل شدن بی‌حد و مرز به استخاره هستیم که زمینه‌های آمیختگی برخی مسائل و امور زندگی را با خرافات فراهم می‌ساخت. به عنوان مثال آدمی که به هنگام تولد باید انجام می‌گرفت و یک باور و اعتقاد خرافی بیش نبود، قرار دادن کلیدی در زیر بدن نوزاد به هنگام قطع بندناف بود، تا احتمال اینکه او بعدا دزد شود کاهش یابد. (ر.ک: طب در دوره صفویه، ص۳۱۴)

و یا با استفاده از برخی دعا‌ها می‌تواند قدرت گزش را از عقرب بکاهد که این عمل از سوی شخصی بنام مارگیر با گرفتن صورتش به صور فلکی عقرب در آسمان و زیر لب خواندن اورادی به مورد اجرا گذاشته می‌شد. (ر.ک: مشاهدات سفر از بنگال به ایران، ص۵۲) عبور زنان سترون و نازا از زیر جسدهای به دار آویخته شده (ر.ک: سفرنامه کارری، ص۴۶) و یا شکستن گردو روی هر پله مناره مسجدی در اصفهان و جارو کردن پوسته‌های گردو به هنگام پایین آمدن از پله و دادن مغزهای گردو به مردانی که در راه با آن‌ها روبه‌رو می‌شوند، که نازایی زنان را شفا خواهد داد، (ر.ک: سیاحت‌نامه شاردن، ج۷، ص۲۲۷-۲۲۶) از خرافات رایج در این عصر به شمار می‌رفت.

آنان همچنین هنگام بیمار شدن، از داروهای سحر و جادو و دیگر روش‌های درمانی مشابه استفاده می‌کردند، به عنوان نمونه برای معالجه امراض خویش، به مقام روحانی و حتی روحانیون ملل مختلف از قبیل هندو و یهودی و مسیحی مراجعه می‌کردند و هر یک برای معالجه مراجعه‌کنندگان به قرائت بخشی از متون مذهبی مثل انجیل یوحنا می‌پرداختند. (ر.ک: همان، ج، ص۲۵۷)

این عمل ایرانیان مشابه کاری است که از سوی مغولان صورت می‌گرفت، چنانکه گفته شد آن‌ها نیز برای رفع تمامی حاجات، به روحانیون دیگر مذاهب مراجعه می‌کردند و برایشان احترام خاصی قائل بودند. در این دوره یهودیانی هم بودند که به انجام کارهای سحر و جادو متهم می‌شدند. (ر. ک: انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص۸۵) این مسأله بی‌ارتباط با مراجعت ایرانیان به آن‌ها برای بطلان سحر و جادو یا پیشگویی و رفع مشکلات نبود. انجام و پرداختن به چنین اموری از سوی اقلیت‌های مذهبی، بی‌شک مخالفت روحانیت و علما و حکمای مسلمان را بر می‌انگیخت و باعث اعمال فشار بر اقلیت‌ها می‌شد و آزادی نسبی یهودی و نصاری در دوره شاه عباس و در دوره شاه سلیمان و در ‌‌نهایت در دوره سلطان حسین، با الزام و اعمال فشار روحانیت به حداقل رسید. (ر.ک: روزگاران، ص۹۹)

دو شنبه 25 ارديبهشت 1396برچسب:, |

یک بحث جدی در مورد شوخی و خنده

گفتاري در باب شوخ طبعي      

-  شوخ طبعی و جو روان شناختی و فرهنگی
- بادکنک باش نه بلور
- شوخی پیامبر
- فواید شوخ طبعی
- چهار سبک شوخ طبعي
- انواع شوخ طبعی ( طنز،هزل،هجو)
- شوخ طبعی و سلامت روان
- آداب شوخی
- گوشه ای از زیانهای شوخی زیاد
 شوخ طبعی و جو روان شناختی و فرهنگی
 بادکنک باش نه بلور
آیا شوخی و مزاح در اوج مشکلات را تجربه کرده اید؟
به نظر شما شوخ طبعی می‌تواند زندگی را آسان تر کند؟
در سختی‌ها افراد شوخ طبع را با افراد خشک و جدّی مقایسه کرده‌اید؟
به نظر شما افراد تمایل دارند با افراد شوخ طبع بجوشند و کمک کنند یا افرادی که خشک و جدّی اند؟
اگر بادکنکی را از بالا رها کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟
 بله بارها و بارها به طور ملایم به زمین می‌خورد و بلند می‌شود تا به تدریج استقرار و ثبات پیدا می‌کند . حالا یک لیوان یا بشقاب بلوری را از همان ارتفاع رها کنیم چه می‌شود درسته، بلور تکه تکه می‌شود. افرادی که در رویارویی با مشکلات زندگی خشک‌اند مانند بلور ضربه‌پذیر و شکننده‌اند. از جمله عوامل مهمی که می تواند ما را از شکنندگی در برابر چکش رنج ها و پتک سختی ها مقاوم سازد و سازگاری ما را افزایش دهد، «شوخ طبعی و مزاح» است. شوخ طبعی قوی ترین مکانیزم دفاعی است که می تواند، روان ما را از آسیب حفظ کند به شرطی که اعتدال در آن حفظ شود و به واقع بینی ما لطمه نزند. [1]

الگو گیری از پیامبر(ص)
امام باقر علیه السلام می فرمایند: خدا كسي را كه در ميان جمعي شوخي و بذله گويي به اندازه كند دوست دارد[2] امّاشوخی زیاد پسندیده نیست، پیامبر می فرمودند من شوخی و مزاح می کنم ولی از حق خارج نمی شوم. بهتر است طلاب که الگوی مردم هستند حدود شوخی را از الگوهای خود، امامام معصوم -ع- بیاموزند. در ادامه به برخی از این شوخی ها اشاره می کنیم:

خرید کفش‌ها
چشمان ابا هریره، در پی پیامبر بود . در کمین فرصتی نشسته بود تا کفش‌های پیامبر را بردارد . پیامبر، کفش‌هایش را درآورد و وارد منزل شد. ابا هریره، آرام و خون‌سرد، یواشکی کفش‌های پیامبر را برداشت و به طرف بازار به راه افتاد، بدون این که کسی متوجّه شود . اباهریره، در راه، خرما فروش را دید و گفت :این کفش‌ها را در ازای خرما می‌خری؟». خرما فروش، مقداری خرما از سبد برداشت و به ابا هریره داد و کفش‌های پیامبر را از او خرید . ابا هریره نیز خرماها را گرفت و به طرف خانه رسول خدا به راه افتاد . ابا هریره آرام و خون‌سرد، خرما به دست، خدمت رسول خدا رسید و گوشه‌ای نشست. ابا هریره تا نشست، مشغول خوردن شد.

پیامبر که در جمع یاران نشسته بود، تا چشمانش به ابا هریره افتاد فرمودند : ابا هریره! چه می‌خوری؟ ابا هریره با لبخند جواب داد : « ای رسول خدا ! دارم کفش‌های شما را می‌خورم.[4]

میل به عسل
نُعَیمان، یکی از یاران با وفای پیامبر بود . او مردی شوخ‌طبع و بسیار خنده‌رو بود . روزی نعیمان از بازار می‌گذشت که چشمش به بادیه‌نشینی افتاد که عسل می‌فروخت . نعیمان، آن مرد را با عسلش به خانه پیامبر برد و عسل را از آن مرد گرفت و به یکی از خادمان پیامبر داد تا آن را به پیامبر برسانند و به مرد نیز گفت که منتظر باشد تا پولش را بگیرد.

پیامبر(ص) چنان اندیشید که نعیمان، عسل را به عنوان هدیه آورده است. بعد از مدتی که گذشت، بادیه‌نشین، درِ خانة پیامبر را زد و گفت : « اگر پول آن را ندارید، عسل مرا بدهید ».

همین که پیامبر، متوجّه شدند که ظرف عسل هدیه نبوده است، فوراً پول آن را به مرد دادند .
بعد که نعیمان، خدمت پیامبر رسید، پیامبر به او فرمودند :چه چیز باعث انجام دادن این کار شد؟

نعیمان در جواب گفت : « می‌دانستم که عسل دوست دارید، به همین خاطر، آن مرد را با عسلش به خانه شما راهنمایی کردم». سپس حضرت به او خندیدند و چیزی به او نگفتند و بعدها گهگاه نُعَیمان را که می‌دیدند، به شوخی می‌گفتند : آن بادیه‌نشینْ کجاست تا پول هدیه‌اش را از ما بگیرد ؟، یا می‌فرمودند : « نعیمان ! کاش بادیه‌نشینی می‌آمد و ما را با سخنش شاد می‌کرد!.[5]

 هسته خرما
روزی پیامبر و حضرت علی(ع) کنار هم خرما می‌خوردند. پیامبر(ص) هر خرمایی را که می‌خورد، به آرامی، هسته‌اش را نزد هسته‌های علی(ع) می‌گذاشتند. هنگامی که از خوردن خرما دست کشیدند، همه هسته‌ها جلوی حضرت علی(ع) بود. پیامبر در این موقع، رو به حضرت علی(ع) کردند و فرمودند: «ای علی! بسیار می‌خوری». حضرت علی(ع) در جواب پیامبر فرمودند: «آن که خرما را با هسته خورده است، پرخورتر است.[6]
 
هشت گرد
روزی پیامبر، به همراه بلال، از کوچه‌ای می‌گذشتند . بچه‌ها مشغول بازی بودند . بچه‌ها تا پیامبر را دیدند، دور او حلقه زدند و دامنش را گرفتند و گفتند : همان طور که حسن و حسین را بر شانة‌تان سوار می‌کنید، ما را هم بر شانه خود سوار کنید.

بچه‌ها هر یک گوشه‌ای از دامن پیامبر را گرفته بودند و با شور و اشتیاق، همین جمله را تکرار می‌کردند . پیامبر با دیدن این همه شور و شوق، به بلال فرمودند : « ای بلال ! به منزل برو و هر چه پیدا کردی، بیاور تا خود را از این بچه‌ها بخرم.

بلال، با عجله رفت و با هشت گردو برگشت . پیامبر، هشت گردو را بین بچه‌ها تقسیم کردند و بدین ترتیب، خود را از دست بچه‌ها رها کردند و به همراه بلال، به راهشان ادامه دادند .در راه، پیامبر، رو به بلال کردند و به مزاح گفتند: «خدا برادرم، یوسف صدّیق را رحمت کند . او را به مقداری پول بی‌ارزش فروختند و مرا نیز به هشت گردو معامله کردند.[7]

 
قصاص بوسیدن
جد خالد قسری زنی را بوسید، زن به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)شکایت کرد، حضرت او را احضار کردند، او به کار خود اعتراف کرد و گفت اگر او هم می خواهد قصاص کند و مرا ببوسد من آماده ام، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اصحاب آن حضرت تبسم نمودند و فرمودند دیگر این کار را نکن. گفت نه، به خدا قسم دیگر نمی کنم. پیامبر از او گذشتند.[8]

 پیر بی دندان
امام صادق علیه السلام از قول امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیرزن بی دندانی را دیدند و به او فرمودند پیرزن بی دندان داخل بهشت نمی شود. پیرزن گریه کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند چرا گریه می کنی؟ گفت من دندان ندارم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خندیدند و فرمودند با این حالت داخل بهشت نمی شوی.[9]

فواید شوخ طبعی
مزاح و شوخ طبعی یا جدی نگرفتن بسیاری از امور زندگی، سبب" رویارویی فعال" ما با مشکلات می‌شود، زمینه حمایت‌های دیگران ( عاطفی و مادی و..) را فراهم می‌سازد،احساس کارآمد بودن در کالبد ما می‌دمد، بستر خلاقیت است، در هیجان‌های منفی، با سدّ زدن جلو هیجان و شناخت، به ذهن فرصت یافتن راه حل‌های مناسب می‌دهد، معدة ذهن را از باورهای سمّی پاک می‌کند و مانع فاجعه آمیز جلوه دادن، خود سرزنشی،خود مقصربینی، سفید و سیاه دیدن و الزام انگاری و باید سازی، «کوه سازی از کاه »و نگاه مبالغه آمیز ما به مشکلات می‌شود.

یک شنبه 24 ارديبهشت 1396برچسب:, |

فرهنگ نام ها -- نام نیک

چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396برچسب:, |

صبح شما بخیر

با یک سبد نسیم با یک بغل شمیم

سرسبز و گل فشان صبح شما بخير

ای جمع هم نظرروشن تر از سحر

بر بال کهکشان صبح شما بخير

وقت شما سپید سرشار از امید

بخت شما جوان صبح شما بخير

همسایه های نور چون آیه های نور

در اوج آسمان صبح شما بخير

در آستان عشق در بوستان عشق

همرنگ ارغوان صبح شما بخير                                                                    

دو شنبه 4 ارديبهشت 1396برچسب:, |

نو فروشانیم و این بازار ماست

 دلبری و بی دلی اسرار ماست   کار کار ماست چون او یار ماست
نوبت کهنه فروشان درگذشت   نوفروشانیم و این بازار ماست
نوبهاری کو جهان را نو کند   جان گلزارست اما زار ماست
عقل اگر سلطان این اقلیم شد   همچو دزد آویخته بر دار ماست
آنک افلاطون و جالینوس ماست   پرفنا و علت و بیمار ماست
گاو و ماهی ثری قربان ماست   شیر گردونی به زیر بار ماست
هر چه اول زهر بد تریاق شد   هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست
دعوی شیری کند هر شیرگیر   شیرگیر و شیر او کفتار ماست
ترک خویش و ترک خویشان می‌کنیم   هر چه خویش ما کنون اغیار ماست
خودپرستی نامبارک حالتی‌ست   کاندر او ایمان ما انکار ماست
هر غزل کان بی‌من آید خوش بود   کاین نوا بی‌فر ز چنگ و تار ماست
شمس تبریزی به نور ذوالجلال   در دو عالم مایه اقرار ماست

 

دو شنبه 14 فروردين 1396برچسب:, |

الهی دلی ده که جای تو باشد

الهی دلی ده که جای تو باشد

لسانی که در وی ثنای تو باشد

الهی بده همتی آنچنانم....

که سعیم وصول بقای تو باشد

الهی چنانم کن از عشق خودمست

که خواب و خورم از برای تو باشد

الهی عطاکن بفکرم تونوری

که محصول فکرم دعای تو باشد

الهی عطاکن مرا گوش قلبی

که آن گوش پر از صدای تو باشد

الهی چنان کن که این عبدمسکین

برای تو خواند برای تو باشد

الهی عطا کن بر این بنده چشمی

که بینائیش از ضیای تو باشد

الهی چنانم کن از فضل و رحمت

که دائم سرم را هوای تو باشد

الهی چنانم کن از عیب خالی

که هستیم محو و فنای تو باشد

الهی مرا حفظ کن از مهالک

که هر کار کردم رضای تو باشد

الهی ندانم چه بخشی،کسیرا

که هم عاشق و هم گدای تو باشد

الهی بطوطی عطاکن بیانی

که نطقش کلید عطای تو باشد

طوطی همدانی

جمعه 11 فروردين 1396برچسب:, |

یغما من و بخت و شادی و غم باهم

یغما! من و بخت و شادی و غم، با هم
کردیم سفر به ملک هستی، ز عدم
چون نوسفران، میان ره بخت بخفت
شادی ره خود گرفت و من ماندم و غم

شنبه 5 فروردين 1396برچسب:, |

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند
نه چنان است گمانم که گناهی بکند
ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم
بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند

شنبه 5 فروردين 1396برچسب:, |

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است
ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
 خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
خاصه اکنون که گلستان٬ ارم شداد است
 سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد
وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
 با زلال خضرم از می روشن چه نیاز
چشمه آب سیاهی که دراین بغداد است
 به جز از تاک که شد محترم از حرمت می
زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
 گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
 گفته ای نیست گرفتار مرا  آزادی
نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاداست
 چشم زاهد به شناسایی سر رخ و زلف
دیدن روز و شب اعمی مادرزاد است
 گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
کانکه در عهد من این کوه کند فرهاد است
 هرکه یغما شنود ناله گرمم گوید
آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است

شنبه 5 فروردين 1396برچسب:, |

بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم

بهار، ار باده در ساغر نمی كردم چه می كردم
ز ساغر گر دماغى تر نمی كردم چه می كردم
هوا تر، می به ساغر، من ملول از فكر هوشيارى
اگر انديشه ديگر نمی كردم چه می كردم
عرض ديدم به‏ جز مى هرچه زآن بوى نشاط آمد
قناعت گر بدين جوهر نمی كردم چه می كردم
چرا گويند در خم خرقه صوفى فرو كردى
به زهد آلوده بودم گر نمی كردم چه می كردم
ملامت می كنندم كز چه برگشتى ز مژگانش
هزيمت گر ز يك لشكر نمی كردم چه می كردم
مرا چون خاتم سلطانى ملك جنون دادند
اگر ترك كله افسر نمی كردم چه می كردم
به اشك ار كيفر گيتى نمى‏دادم چه می دادم
به آه ار چاره اختر نمی كردم چه می كردم
ز شيخ شهر جان بردم به تزوير مسلمانى
مدارا گر به اين كافر نمی كردم چه می كردم
گشود آنچ از حرم بايست از دير مغان يغما
رخ اميد بر اين در نمى‏كردم چه می كردم

شنبه 5 فروردين 1396برچسب:, |

نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم

نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم
فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه خير و تصدق هزار توبه شكستم
چنين كه سجده برم بى‏حفاظ پيش جمالت
به عالمى شده روشن كه آفتاب‏پرستم
كمند زلف بتى گردنم ببست به مويى
چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم
نه شيخ مى‏دهدم توبه و نه پير مغان مى
ز بس كه توبه نمودم ز بس كه توبه شكستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پى زلفش
كه در ميان دو درياى خون فتاده نشستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت: قيامت به قامتى است كه هستم
حرام گشت به يغما بهشت روى تو روزى
كه دل به گندم آدم‏فريب خال تو بستم

شنبه 5 فروردين 1396برچسب:, |

الهی دلی ده که جای تو باشد

 

مراکز پخش دیوان کامل طوطی همدانی،

تهران : خیابان انقلاب – خیابان ژاندارمری شماره 88  نشر جمهوری تلفن 66411485

تهران : خیابان شریعتی نرسیده به خیابان دولت شماره 1485 نشر جمهوری تلفن: 22602555 

تهران : خیابان جمهوری مقابل خیابان صف شماره 230  نشر جمهوری تلفن : 33930390    

تهران : خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتاب فروشی مهدی تلفن : 41 37 12 33

همدان  : قائم کتاب فروشی قائم بازار ، سرای گلشن حاج آقا خوشبین 

تلفن مرکز پخش : 863 3130 - 0912 توحیدی

شنبه 28 اسفند 1395برچسب:, |

پخش کتاب

تهران : خیابان انقلاب – خیابان ژاندارمری شماره 88 نشر جمهوری تلفن  66411485

تهران : خیابان شریعتی نرسیده به خیابان دولت شماره 1485 نشر جمهوری تلفن  : 22602555 

تهران : خیابان جمهوری مقابل خیابان صف شماره 230 نشر جمهوری تلفن :  33930390    

  کتاب فروشی مهدی (آصفی)

تهران : خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی تلفن : 41 37 12 33

 همدان  : خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی قائم - آقا خوشبین

شنبه 28 اسفند 1395برچسب:, |

داستان ارینب، امام حسین (ع) و یزید

داستان کامل ارینب به صورت منظوم و خیلی شیرین سروده شده توسط

جناب جعفرمنضوری همراه با معرفی اماکن دیدنی و زیارتی عراق

در کتابی با همین نام چاپ و مننشر شده است،

برای تهیه آن به کتاب فروشی مهدی (آصفی)

- خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی - مراجعه فرمایید.  

تلفن : 41 37 12 33

شنبه 21 اسفند 1395برچسب:, |

ادامه ماجرای ارینب

با تحقيقي كه ما در متون و منابع تاريخي داشتيم تنها كتاب قابل اعتنائي كه اين واقعه را ذكر كرده است كتاب الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري متوفاي 276 هق از مصادر تاريخي اهل سنّت مي‌باشد. كه هر محقّقي با مطالعه اين متن، آن را  به يك داستان و رمّان شبيه‌تر مي‌بيند تا يك اتّفاق حقيقي.

ما جهت اطّلاع از كلّ اين ماجرا ترجمه مطالب نقل شده در كتاب الامامه و السياسه را در اين جا مي‌آوريم :

عشق يزيد و حيله معاويه

يزيد بن معاويه شبى با يكى از نديمان پدرش معاويه كه رفيق نام داشت شب نشينى كرده ، و رفيق مشغول سخن گفتن بوده ، و از هر طرف سخنى به ميان مى آورد.

يزيد مجلس را خلوت و خصوصى ديده ، اظهار مي‌كند: خداوند حكومت پدرم (معاويه) را پايدار داشته ، و عافيت و تندرستى به او عطا نمايد. دقت فكر و حسن نظر و راى جميل او مرا وامي‌داشت كه در تمام امور خود به صلاح بينى او اتكاء نموده ، و حتى احتياجى به اظهار نيّات و خواسته‌هاى قلبى خود نديده ، و در همه امور خود با توجه كامل او توكل و اطمينان داشته باشم ، ولى پدرم با آن علم و حلم و توجهى كه دارد: از صلاح بينى و خير خواهى من غفلت نموده ، و مخصوصا در يك موضوع مرا به كلى محروم و ضايع كرد. خداوند از خطاها و سيئات اعمال او بگذرد.

- رفيق: خيال مى كنم سوء تفاهم و اشتباهى رخ داده است ؛ زيرا محبت و علاقه شديد و توجه و مهربانى كامل پدرت درباره شما قابل انكار نيست ، و شما خودتان مي‌دانيد كه : پدرتان تا چه اندازه نسبت به شما علاقه نشان داده ، و پيوسته آخرين هدفش خوشى و آسايش و رضايت خاطر و بلندى مقام و شوكت شما است .

يزيد  سرش را پائين انداخته ، و محسوس بود كه : از اظهار خود پشيمان شده ، و به گفته خود نادم است .

رفيق پس از تمام شدن مجلس ، به سوى عمارت معاويه رهسپار گرديده ، و اجازه ملاقات طلبيد.

معاويه به‌ خاطر خصوصيتى كه با رفيق (نديم خود) داشت : فهميد كه شرفيابى او در آن وقت شب از جهت امر لازمى خواهد بود، و روى اين لحاظ اجازه داد و رفيق وارد اطاق مخصوص گرديد.

رفيق مذاكرات خود را با يزيد درميان گذارده ، و ملال خاطر و تكدر قلب و گلايه و زبان حال او را در پيشگاه معاويه به عرض رسانيد.

 - معاويه: عجبا، تا به حال كوچكترين عملى كه موجب ناراحتى و تكدر خاطر و كراهيت جانب او باشد از من صورت نگرفته است ، و هميشه خواستارم تا خواسته‌ها و كارهاى او مطابق ميل و موافق خواهش و رضايت كامل او انجام پذيرفته ، و هيچ‌گونه درباره او مهربانى و خوبى و احسان مضايقه نكنم .

سپس دستور داد: يزيد را پيش او بخوانند.

نديم معاويه پيش يزيد آمده ، و او را به پيشگاه امير دعوت كرد.

يزيد با عجله فرمان پدرش را پذيرفته ، و به سوى او حركت نمود.

يزيد خيال كرد كه : اين دعوت در اين هنگام شب ، به خاطر استشاره كردن و مذاكراتى است كه پيرامون پيش آمدى صورت خواهد گرفت ، زيرا معاويه در كارهاى مشكل و امور سياسى حكومت خود با يزيد استشاره نموده ، و به كمك فكر او آن مشكل را حل مي‌كرد.

يزيد به اطاق مخصوص پدرش وارد شده و نشست .

معاويه پس از ملامت و مذمت كردن پسرش يزيد، اظهار داشت : من به موجب علاقه شديدى كه نسبت به تو داشتم تو را بر اشخاص بزرگ و مردان فضيلت و اصحاب رسول اكرم (ص ) برترى داده ، و بر آنها امير و پيشوا قرار دادم ؛ و مقام و مرتبه تو را بر ديگران ترفيع داده ، و به خاطر گرفتن بيعت براى تو منزلت آنان را پائين تر و كمتر قرار دادم .

يزيد در حالي‌كه از شدت شرمندگى و خجلت غرق عرق بود به سخن آمده گفت : من نمى خواستم در مقابل نعمتها و مهربانيهاى شما كفران ورزم ، من به‌خيرخواهى و صلاح بينى و احسان شما اعتراف دارم و چون سخن به اينجا رسيده است ، مجبورم سرّ باطنى خود را افشاء كرده و علت انزجار و گلايه خود را بيان كنم .

همان طور كه معلوم و روشن است ، انسان به خاطر ادامه زندگى خود و براى آسايش و تنظيم امور زندگانى خويش : نيازمند به ازدواج و زناشويى است ، و البته در انتخاب زن لازم است بيش از پيش ‍ دقت و توجه كرد. تا زنى كه از هر جهت سزاوار و مناسب است اختيار و انتخاب شود.

من هنگامى كه كمال ادب و زيبائى و حسن سيرت و صورت دختر اسحاق (ارينب) را  مى شنيدم ، در دل خود خاطر خواه و علاقه مند و عاشق او شده بودم ، و كوچك‌ترين احتمالى نمي‌دادم كه از جانب شما مسامحه و سستى و تأخيرى در اختيار و خواستگاري از او رخ بدهد، ولى شما به كلى غفلت ورزيديد، به حدى كه او را از جاى ديگر خواستگاري كرده ، و به عقد (پسر عمويش) عبدالله بن سلام در آمد.

من از اين پيش آمد بي‌نهايت متأثر شده و آسايش و طمأنينه خاطر و آرامش را از من سلب نموده ، و با حالت اضطراب و ناراحتى و تشويش به سر مي‌برم .

محبت و عشق و علاقه ارينب رفته رفته در قلب من بيشتر شده ، و صبر و استقامت را از دلم ربوده است .

آرى صبر من تمام شده ، و بيش از اين حوصله استقامت و خوددارى و نگهدارى سرّ ضمير خويش ندارم .

- معاويه: آرامش قلبت را از دست نداده ، و به من مهلت بده .

- يزيد:  پس از پايان يافتن و از بين رفتن موضوع، مهلت دادن و فكر كردن و اقدام نمودن چه نتيجه خواهد داشت .

- معاويه: نميدانم عقل و استقامت و مردانگى تو كجا رفته است .

- يزيد: عشق بر خرد غالب شده ، و به خاطر نمايش عشق، عقل و صبر و تقوى و طمائينه دل رخت بر بسته است . و اگر كسى مي‌توانست در مقابل سيطره عشق ، تقوى و عقل خود را از دست ندهد، البته حضرت داود (ع ) براى اين قسمت پيش قدم و مقدم بود، در صورتي‌كه آن حضرت اظهار عجز و ناتوانى و بى صبرى نموده ، و در مقابل محبتى كه به زني پيدا كرده بود، اضطراب نفس و تشويق خاطر پيدا كرد.

- معاويه: براى چه مرا پيش از فوت وقت مطلع نكردى ؟

- يزيد: خيال نمي‌كردم محتاج به تذكر باشد، زيرا كه توجه و عطوفت شما را نسبت به خود به اندازه اى شديد و كامل مي‌ديدم كه احتمال غفلت از اين قسمت را نمي‌دادم .

- معاويه: راست است ، ولى بايد بيش از پيش خود را حفظ كرده و تقوى و عقل و صبر را از دست داده نداده ، و سرّ ضمير خود را پيش كسى اظهار ننمائى . شايد بتوانم به مقصد نائل آيم .

معاويه به درياى فكر غوطه ور شده ، و براى حل اين مطالب انديشه ها و حيله هايى طرح مى كرد.

و ارينب كه از جهت جمال و كمال و شرافت و مال سر آمد زنان زمان خود و شهره آفاق گشته بود، پس از ازدواج كردن با پسر عموى خويش عبدالله بن سلام (از طائفه قريش ) در مملكت عراق با هم زندگانى مي‌كردند.

و عبدالله بن سلام از جانب معاويه مأموريت و حكومتى داشته و داراى فضيلت و مقام و منزلت بلندى بود.

معاويه پس از نقشه كشى ها و انديشه هاى بسيار، صلاح در اين ديد كه : نامه‌اي به عبدالله بن سلام نوشته ، و او را به جانب شام احضار نمايد.

معاويه به‌ اين مضمون نامه نوشت و ارسال كرد: چون نامه من به تو رسيد بدون تأخير به سوى شام حركت كن ، اميد است در اين سفر خير بسيار و نتيجه مهمى به تو رسيده ، و نصيب كاملى به دست تو آيد.

عبدالله بن سلام پس از رسيدن نامه ، بدون تأخير به سوى شام حركت كرده ، و در منزلى كه قبلا به اشاره معاويه براى او مهيا شده بود وارد شد.

معاويه ، ابوهريره و ابودرداء (از اصحاب رسول الله ) را احضار نموده ، و پس از مقدمات و ذكر سخنانى چند و رجز خواني‌ها، گفت : دخترى دارم كه موقع ازدواج او فرا رسيده ، و مي‌خواستم براى انتخاب همسر او، دقت كامل و توجه تمامى به كار برده ، و كسى را انتخاب و در نظر بگيرم كه از جهت فضيلت و ديانت و تقوى و ادب و مروت مورد وثوق و اطمينان من باشد، و به نظر من مصداق اين اوصاف شخص عبدالله بن سلام است كه از هر جهت زيبنده و سزاوار است ، و مخصوصا علت اقدام عاجل من اين است كه : مبادا پيش از انجام گرفتن اين قسمت اجل مرا دريابد، و كساني‌كه پس از من امور سلطنت و حكومت را به دست مي‌گيرند، به خاطر عجب و بزرگوارى حكومت و كوچك شمردن ديگران و به بهانه پيدا نكردن هم رتبه و كفو، از تزويج زن ها ممانعت ننمايند.

من ميل دارم كه شخصا اين قدم را برداشته ، و راه را براى آيندگان روشن كنم ، تا جانشينان من نيز با من هم فكر و هم قدم باشند.

ابوهريره و ابودرداء اظهار تشكر كرده گفتند: البته شما كه صاحب و كاتب رسول الله (ص ) بوديد، از هر جهت براى اجراى دستورات واقعى و عمل كردن به احكام حقيقى كه موجب سپاس گذارى و شكر خالق و رضاى او است ، تقدم و اولويت خواهيد داشت .

معاويه - پس مناسب مي‌دانم كه شما اين نظريه مرا به عبدالله بن سلام ابلاغ نمائيد، و البته با دختر من نيز مشورت و مذاكره خواهيد نمود، ولى تصور مي‌كنم او هم با فكر و تصويب من مخالفت نكرده و از صلاح ديد من خارج نشود.

معاويه پس از بيرون رفتن آن دو نفر، به اندرون كاخ رفته ، و به‌ دختر خود توصيه كرد: هنگامي كه ابوهريره و ابودرداء با او مذاكره نموده ، و او را براى عبدالله بن سلام خطبه و خواستگارى نمايند، در جواب ايشان چنين اظهار كند كه : عبدالله بن سلام بى نهايت مرد زيبنده و مناسب و محترم و پسنديده است فقط مانعى كه در اينقسمت موجود است : بودن زن او ارينب است ، زيرا غيرت و خوى من با اين امر سازگار نبوده ، و روى اينجهت ميترسم سخنى بگويم يا عملى را مرتكب شوم كه موجب سخط و غضب الهى واقع شده ، و بر عذاب و گرفتاريهاى هميشگى گرفتار آيم : و تا ايشان با ارينب زناشوئى مى كند: اين اقدام عملى نخواهد شد.

ابوهريره و ابودرداء نزد عبدالله بن سلام آمده ، و گفتار معاويه را به او  ابلاغ نمودند.

عبدالله بن سلام بى نهايت  مسرور گشته ، و شروع به عرض ‍ تشكر و سپاس گوئى نموده ، و از الطاف و مراحم و توجهات معاويه كه درباره او مبذول شده است بسى اظهار امتنان و خوشحالى نمود.

عبدالله بن سلام پس از اين كه در مقابل توجه اين نعمت :سپاس خالق را به جا آورد، و از نعمت‌ها و حسن نظر و عطوفت و رحمت معاويه سپاس گوئى كرد تقاضا نمود كه آن دو نفر براى خواستگارى رسمى به پيشگاه معاويه رهسپار شوند.

ابوهريره و ابودرداء به عنوان خواستگاري به پيشگاه معاويه مراجعت نمودند. معاويه اظهار داشت : همان طوركه گفتم من از اين وصلت بي‌نهايت خوشوقت و فرحناكم ، و چون لازم است با خود دختر نيز مذاكره شده و نظر و موافقت او را هم تحصيل بنمائيم مي‌بايد شما اين قسمت را نيز شخصا انجام بدهيد.

ابوهريره و ابودرداء به اطاق مخصوص دختر معاويه وارد شده و نظر  پدرش معاويه را براى او به تفصيل فهمانيدند.

دختر به همان شكل كه پدرش تعليم داده بود پاسخ داد.

و در نهايت گفت: عبدالله مي‌تواند همسر و كفو مناسبي باشد فقط تنها مشكلي كه او هست اين اين كه او صاحب همسر است و من ترس از آن دارم كه من با اين كار خود غيرت او را عليه خود بر‌انگيخته و موجب سخط الهي گردم.

ابوهريره و ابودرداء نزد عبدالله بن سلام برگشته ، و جريان مذاكرات خودشان را با معاويه و دخترش را براي او نقل كرده ، گفتند: به نظر ما تنها مانعى كه موجود است ، وجود ارينب است .

عبدالله بن سلام روى سادگى خود، در حضور آن دو نفر، طلاق زن خود ارينب را جارى كرده ، و آنها را شاهد طلاق قرار داد.

ابوهريره و ابودرداء پس از شنيدن صيغه طلاق ، به سوى معاويه مراجعت نموده ، و جريان امر را به او اطلاع دادند.

معاويه كه در اين مرتبه حاجت خود را برآورده ديد: شروع به غمزه و ناز كرده ، و گفت : من از اين عمل به اين فوريت متأثر شدم ، عجله و شتاب كردن ايشان سزاوار نبود، بهتر اين بود كه ايشان صبر مي‌كردند و بالاخره كار به يك ترتيبى انجام مى گرفت ، البته آن چه مقدر است به وقوع خواهد پيوست ، هر چه بود خوب يا بد گذشته است ، ما بايد  پيرامون مقدمات و شرائط كار خودمان روى فكر صحيح و نظر صائب به خوبى تأمل كرده ، و سپس تصميم بگيريم .

معاويه پس از اظهار اين مطالب درهم و مبهم گفت : شما مرخص شده و مراجعت نمائيد البته آنچه تصميم گرفتم به اطلاع شما خواهيم رسانيد.

معاويه پس از اين جريان نامه به پسرش يزيد نوشته ، مژده داد كه كارهاى مقدماتى انجام گرفته ، و به مطلوب نزديك شده ، و اينك عبدالله بن سلام طلاق ارينب را داده است .

پس از چند روز ابوهريره و ابودرداء به سوى معاويه برگشتند.

معاويه اظهار داشت : طوري كه مسبوق شديد، رضايت و موافقت دخترم بايستنى است ، و شما فعلا جريان امر را به او تذكر داده ، و براى تحصيل رضايت و اجازه او وارد مذاكره شويد.

ابوهريره و ابودرداء نزد دختر معاويه آمده ، و پس از اين كه فصلى از مراتب و مقامات و فضائل اخلاقى و شخصيت عبدالله بن سلام ذكر نمودند، گفتند: عبدالله بن سلام به خاطر پيشنهاد شما ارينب را طلاق داده و فعلا موافقت و اجازه پدر شما نيز فقط متوقف به رضايت شما است .

دختر معاويه پس از ذكر مقدمات و سخنهاى چند، اظهار كرد: اگر چه تحقق امور وابسته به تقديرات الهى است ؛ ولى در كارهاى مهم و بزرگ مي‌بايد تا ممكن است دقت و فكر نموده ، و روى صبر و تأمل قدم برداشت ، تا موجبات پشيمانى و تاءثر فراهم نيايد، مخصوصا در اين موضوع كه سرنوشت آدمى را در زندگانيش معين كند، و من به خداى متعال توكل كرده ، و از او استمداد مى نمايم كه آنچه صلاح و خير من است وسائل آن را پيش آورد، و البته نتيجه را به عرض شما خواهم رسانيد ابوهريره و ابودرداء از مجلس برخاسته ، و دعا كردند كه ، خداوند خير شما را بخواهد و شما را توفيق و تأييد فرمايد.

سپس نزد عبدالله بن سلام آمده ، و جريان امر را نقل نمودند.

عبدالله بن سلام اين بيت را خواند:

فان يك صدر هذا اليوم ولى           فانّ غدا لناظره قريب

اگر چه جريان امروز بر ضرر ما تمام مى شود، ولى فردا هم نزديك است ، و بايد منتظر فردا باشيم تا فردا چه پيش آمد كند.

در اين موقع مردم از جريان امر عبدالله سلام آگاهى يافته ، با همديگر مي‌گفتند: به طور مسلم معاويه عبدالله بن سلام را فريب داده است و اين خبر به گوش همه رسيده ، و حتى در شهرهاى ديگر نيز منتشر شده و هر كسي كه در هر جايى ، از اين قضيه آگاهى مى يافت : از معاويه بد گويى كرده ، و از خدعه و حيله او سخن مي‌گفت : و همه يك زبان مي‌گفتند: معاويه با حيله گرى خود مقدماتى را جور كرده است كه عبدالله بن سلام زن خود را طلاق داده است ، و منظور معاويه اين است كه : زن او را براى پسر خودش يزيد تزويج كند، چه امير خوبى است كه پروردگار جهان او را براى حفظ رعيت بيچاره برانگيخته است !

عبدالله بن سلام براى اين كه تكليفش يكسره و روشن بوده ، و از حال تشويش و اضطراب و نگرانى بيرون آيد، از ابوهريره و ابودرداء تقاضا كرد تا براى گرفتن آخرين جواب پيش دختر معاويه بروند.

اين بود كه ابوهريره و ابودرداء باز پيش دختر آمده ، و گفتند: اميدواريم كه در اين مدت تحقيقات كاملى به عمل آمده ، و آنچه صلاح و خير بوده است . خداوند روشن و معلوم ساخته است .

دختر معاويه اظهار كرد: پروردگار جهان را سپاسگذارم كه مرا در اين امر روشن ، و صلاح و تكليف مرا معين فرمود، من هر چه فكر و تأمل كردم ، رضايت و موافقت خود مرا نتوانستم دريابم ، و چون با ديگران استشاره نمودم : نظر آنان را نيز مختلف و ضدّ و نقيض دريافتم ، اين خود يگانه علت ناراحتى و عدم رضايت خاطرم بود.

عبدالله بن سلام چون پاسخ نامساعد دختر را استماع كرد: دانست كه فريب خورده ؛ و بى نهايت مضطرب و پريشان شده ، و مهموم و مغموم گشت !

سپس به خود آمده و گفت : خدايم را حمد مى كنم ، و در مقابل نعمت هاى او ستايش مي‌نمايم ، البته چيزى را كه پروردگار جهان بخواهد قابل تغيير و تبديل نيست . كسى نتواند قضا و تقدير او را ردّ و عوض كند، انسان هر چه روى فكر و عقل و تدبير رفتار نمايد باز نخواهد توانست از محيط حكمرانى خداوند خارج شده ، و كوچكترين ضررى را كه مقدر است از خود دفع كند، فرح و سرور، آسايش و ناراحتى ، نعمت و نقمت اين جهان پايدار نيست ، آدمى بايد در مقابل تقديرات غيبى تسليم و خضوع كرده ، و صبور و ثابت قدم و محكم باشد.

اين مذاكرات بطول انجاميده بود، و ايام عدّه (در حدود سه ماه ) ارينب سپرى شده ، و مانعى براى خطبه او باقى نمانده بود.

معاويه ابودرداء را مأموريت داد كه: به سوى عراق رهسپار شده ، و ارينب را براى پسرش يزيد خواستگارى نمايد.

ابودرداء حركت كرده ، و به عراق رسيد، و در آن حسين بن على عليه السلام در عراق ساكن بوده ، و از جهت علم و معرفت و بخشش و جود و حال و مقام بر همه برترى داشته ، و بزرگ و سيّد اهل عراق بود.

ابودرداء پيش خود فكر كرد كه : سزاوار نيست پيش از تشرف به محضر آن حضرت ، به سوى مأموريت خود برود، حسين بن على عليه السلام پسر دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و سيّد جوانان اهل بهشت بوده ، و بر همه مسلمين فرض و لازم است كه : او را تجليل و تكريم نموده ، و حقوق او را رعايت كنند.

ابودرداء به قصد زيارت آن حضرت ، و براى اداى اين حق واجب و ديدن جمال مبارك او، و به عنوان عرض ارادت و محبت خالصانه به سوى خانه پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حركت نمود.

حسين بن على عليه السلام چون ابودرداء را ديد، از جاى خود بر خاسته و با او مصافحه كرد، و از او تجليل و احترام و تعظيم نموده و فرمود: مرحبا مرحبا به تو اى صاحب و رفيق پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و همنشين او كه اشتياق مرا به رسول خدا تجديد نمودى ، و احزان و غصه هاى مرا به ياد آوردى !

سپس فرمود: از آن روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رحلت فرموده است ، كسي را از ياران و اصحاب آن حضرت نمي‌بينم مگر اين كه بى نهايت متأثر و محزون شده و از شدت علاقه و اشتياق و محبتى كه به آن حضرت دارم ، بى اختيار اشك از چشمهايم جارى مى شود و جگرم مى سوزد.

در اين هنگام به خاطر ياد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اشك از چشمهاى ابودرداء نيز جارى شده ، و گفت : خداوند لبانه را بيامرزد كه بوسيله او با همديگر آشنائى و ارتباط پيدا كرديم .

حضرت حسين بن على عليه السلام فرمود: قسم به خداوند كه من به تو علاقمندم ، و اشتياق داشتم تو را ملاقات بنمايم .

ابودرداء گفت : معاويه مرا به خاطر خواستگارى ارينب دختر اسحاق به پسرش يزيد به اينجا فرستاده است ، و من هر چه فكر كردم ديدم زيارت و تشرف و عرض اخلاص و سلام و تجديد عهد با حضرت شما، از هر امرى مقدم تر و واجبتر است .

حضرت حسين عليه السلام از ياد آورى و اظهار محبت ايشان تشكر نموده ، و سپس فرمود: من هم در نظر داشتم پس از سپرى شدن ايام عده ارينب كسى را كه اهليت دارد، به عنوان خواستگارى به پيش او بفرستم و الان كه شما چنين قصدي داريد از جانب من نيز خواستگارى نمائيد.

البته شما براى ابلاغ نظر من از همه لايق تر و سزاوارتر هستيد شما در مجلس ارينب از جانب من نيز خطبه نمائيد و در نتيجه هر طورى كه خدا و او بخواهند انجام پذيرفت ، و در نظر داشته باشيد كه آنچه يزيدبن معاويه به عنوان مهريه حاضر است بدهد، از جانب من نيز مانعى نيست و حاضرم .

ابودرداء گفت : در انجام اين خدمت مفتخرم .

ابودرداء به سوى خانه ارينب حركت كرد، و داخل اطاق شده و نشست ، و پس از بيان مطالب و مقدماتى چند، راجع به تقديرات خداوند جهان و صبر و تسليم در مقابل حوادث و تسلى دادن به ارينب از جهت فراق عبدالله بن سلام ، اظهار داشت : من از جانب دو نفر براى خطبه و خواستگارى تو به اينجا آمده ام ، اول امير اين امت و پسر ملك و ولى عهد و خليفه او يزيدبن معاويه ، دوم پسر دختر رسول الله صلّي الله عليه و آله و پسر نخستين كسي كه قبول اسلام نمود و سيد و آقاى جوانان اهل بهشت حضرت حسين بن على عليه‌السلام، و البته شما خودتان هر دو تاى آنها را از جهت سن و فضيلت و مرتبت و سائر خصوصيات مى شناسيد، پس هر يكى از آنها را كه مي‌خواهيد انتخاب و تعيين نمائيد.

ارينب پس از سكوت طولانى گفت : اى ابودرداء اگر چنين پيشنهادى براى من در غياب شما مي‌كردند، من آرزومند مي‌شدم كه از شما مشورت و صلاح بينى كنم ، و به هر وسيله اى بود خدمت شما رسيده و با شما استشاره مى نمودم ، حالا كه شما خودتان حاضر و آگاه هستيد عقيده و نظر خودتان را در اين موضوع بيان فرمائيد؟ من پس از خدا به شما ايمان و اطمينان دارم ، و از شما تقاضا مى كنم كه : با كمال بيطرفى و با نهايت خلوص باطن و نيت ، آنچه را كه صلاح و خير من است بيان فرمائيد.

- ابودرداء: اظهار نظر و بيان عقيده كردن از من غلط است ، زيرا كه من رسولى بيش نيستم ، و شما خودتان مختاريد.

- ارينب : خداوند شما را موفق بدارد، من هم دختر برادر شما هستم ، و فعلا با شما استشاره كرده و توقع دارم تنها حقيقت و خداوند را در نظر گرفته و آنچه حق و صحيح است براى من روشن و بيان فرمائيد و البته در بيان حق كوچكترين وحشت و خوف و ملاحظات ديگري را به خود راه نخواهيد داد.

- ابودرداء: دختر من ! پسر پيغمبر نزد من محبوبتر و بهتر است ، من خود با اين چشمم ديدم كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لبهاى خود را به لبهاى نازنين حضرت حسين بن على عليه السلام گذاشته مي‌بوسيد، تو هم لبهاى خود را بگذار به محلى كه لب هاى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به آنجا گذاشته شده است .

- ارينب : قبول كردم و آن حضرت را اختيار نمودم .

حضرت حسين بن على عليهما السلام ارينب را به عقد نكاح در آورده ، و مهريه بسيار زيادى براى او تعيين نمود.

اين قضيه در ميان مردم منتشر شده ، و حتى به گوش معاويه هم رسيد.

معاويه از شنيدن اين خبر بي نهايت غضبناك و متأثر شده ، و نسبت به ابودرداء هم بسيار بدبين و عصبانى گشت .

معاويه مي گفت : من بايد خودم را ملامت كنم كه چنين كسى را براى انجام دادن امر مهمى انتخاب نمودم ، و كوتاهى و جهالت از ناحيه من سر زده است ، و بايد نتيجه فكر خام خود را مشاهده كنم .

عبدالله بن سلام هنگامي كه از خانه خود خارج مي شد، كيسه هائي را كه پر از جواهر و درّهاى قيمتى و ناياب بود، مهر كرده و به عنوان امانت به زن خود ارينب سپرده بود، و چون در شام تحت فشار و سختى قرار گرفته ، و مخصوصا از جانب معاويه (به خاطر بدگويى ) و نسبت مكر و خدعه او به معاويه ) محدود و  مورد غضب قرار مي گرفت صبر و توانش ‍ تمام شده ، و بناچار به سوى عراق مراجعت نمود.

عبدالله بن سلام دارائى خود را كه همراه خود برداشته بود در اين مدت خرج كرده ، و از اين جهت نيز در مضيقه و فشار واقع شده و مى‌خواست از آن جواهر و درّهاى امانتى كه نزد ارينب بوده استفاده نمايد.

و با اين حال احتمال قوى ميداد كه ارينب به خاطر سوء رفتار و عمل زشت او كه بدون جهت و با آن سوابق حسنه خدمت گذارى هاى ارينب طلاق او را گرفته بود از ردّ كردن آن امانت خوددارى كرده و هيچگونه اعترافى به آن مال ننمايد.

ولى خواه  ناخواه به سوى عراق حركت كرده و خدمت حضرت امام حسين عليه السلام تشرف حاصل نموده و پس از عرض ‍ سلام و اظهار اخلاص و محبت ، و پس از ذكر جريان اجمالى خود، گفت : هنگام سفر امانتى را كه پيش من بسيار با اهميت و پر قيمت و پر ارزش است به ارينب سپرده بودم و چون امروز مورد نياز و احتياج من است تقاضا مي‌كنم كه شما درخواست بفرمائيد تا آنرا مستردّ بدارد، و قسم به خدا كه من از ارينب خجل هستم ، زيرا من از او كوچكترين عمل خلاف و ناهنجارى نديده ام ، و از او راضى هستم ، ولى پيش آمدهاى مخالف مرا مقصر و شرمنده ساخت .

حضرت امام حسين عليه السلام ساكت و آرام نشسته و جوابى نگفت سپس از جاى خود حركت نموده و به اندرون خانه آمده و به ارينب فرمود: اينك عبدالله بن سلام از سفر شام مراجعت نموده و مذاكره از حسن رفتار و اخلاق و درستى و امانت دارى تو بود، و از شما بي نهايت تعريف و توصيف كرده ، و اظهار خجلت و اسف و شرمندگى مى نمايد، و ضمنا مي‌گويد: امانتى پيش او دارم كه اگر مسترّد بدارد موجب تشكر و شادى خواهد بود.

حضرت امام حسين عليه السلام پس از بيانات فوق ، فرمود، عبدالله بن سلام حرف نامربوطى نمي‌زند، و آنچه مي‌گويد صحيح و درست و حق است ، شما نيز مناسب است امانت او را ردّ كنيد.

ارينب گفت : راست مي‌گويد. امانتى به من سپرده و با مُهر خود مُهر كرده است ، همين طور پيش من محفوظ است .

حضرت حسين بن على عليهما السلام از اعتراف و امانت دارى ارينب بى نهايت خوشحال و اظهار رضايت و تشكر نموده ، و به ارينب فرمود: خوب است كه عبدالله بن سلام را اطلاع بدهم ، و حضورا امانت او را به دست خود او برسانم.

سپس آن حضرت پيش عبدالله بن سلام آمده و فرمود: به طوريكه معلوم مي‌شود عين امانت شما به همان حالي‌كه بود باقى است ، و ارينب به اين قسمت اعتراف مي‌نمايد، و صلاح و خير شما در اين است كه خودتان وارد اطاق او شده ، و بي واسطه از دست او امانتى را كه به او سپرده بوديد پس بگيريد.

- عبدالله بن سلام : آيا اجازه مي‌فرمائيد كه آن امانت را به هر وسيله باشد به من رسانيده ، و احتياجى به حضور من نباشد؟

حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: نه ، بايد خودت حاضر شده ، و به دست خود امانت را پس گرفته ، و ذمّه ارينب را تبرئه كنى !

عبدالله بن سلام وارد اطاق ارينب شده ، و حضرت حسين عليه السلام فرمود: اين عبدالله بن سلام است كه حاضر شده است ، تا امانت او را به خود او ردّ نمائيد.

ارينب كيسه هاى امانتى را حاضر كرده ، و در مقابل او گذاشت .

عبدالله بن سلام بي نهايت خوشحال شده ، و اظهار تشكر نمود.

حضرت امام حسين عليه السلام در اين ساعت از اطاق بيرون رفت .

عبدالله بن سلام مهر يكى از كيسه ها را برداشته ، و مشتى از دُرها را به ارينب داده ، و اظهار كرد: اين مقدار قليل را از من بپذير.

در اين هنگام اشك از چشم‌هاى آنها جارى شده ، و صدايشان به گريه بلند گشت ، و به زبان حال بر گذشته تأسف و تحسّر مي‌خوردند.

حضرت امام حسين عليه السلام وارد اطاق شده ، گفت : خدايا شاهد باش كه من ارينب را سه طلاقه كردم ، خدايا تو عالم هستى كه نظر من از تزويج ارينب جمال و مال او نبود، تنها مقصد من اين بود كه او را براى شوهرش حفظ و نگهدارى كرده ، و از اين راه ثواب و اجرى ببرم ، خداوندا جزاى خيرى به من عطا كن .

حضرت امام حسين عليه السلام ارينب را طلاق داده و آنچه براى او مهريه تعيين فرموده بود همه را به او داد.

عبدالله بن سلام ، ارينب را به عقد خود در آورده ، و با كمال خوشى و محبت و صفا با همديگر زندگانى نمودند.

الامامه والسياسه، ابن قتيبه دينوري (276هق)، تحقيق الزيني ، ج 1 ، ص 167 .

اولاً ابن قتيبه بدون هيچ اشاره‌اي به ناقل و راوي اين داستان حكايت را از شخص ثالثي نقل مي‌كند كه براي ما آن شخص شناخته شده نيست ؛ پس داستان از نظر سندي مشكل دارد و قابل احتجاج نيست ؛

ثانياً : اشكال مهم ديگري كه در اين داستان وجود دارد اين است كه امام حسين ‌عليه السّلام در يك مجلس همسرش را سه طلاقه مي‌كند و حال آن كه بر اساس فقه شيعه كه بر گرفته از روايات اهل بيت معصومين عليهم السّلام است سه طلاق در يك مجلس جايز نمي‌باشد.

ثالثاً : گذشته از بطلان قطعي روايت فوق ، به اندازه كافي در اسباب و عوامل زمينه ساز واقعه كربلا در كتب شيعه و سنّي بحث شده است كه هيچ جاي شك و شبهه باقي نمي گذارد تا نوبت به طرح اين شبهه سست و بي اساس برسد.

پنج شنبه 19 اسفند 1395برچسب:, |

داستان ارینب، امام حسین (ع) و یزید

درباره «ارینب» و ازدواج امام حسین(ع) با وی در برخی کتاب‌ها از جمله «الامامه و السیاسه» ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری مطالبی آمده، که خلاصه آن چنین است:
یزید عاشق «ارینب» دختر اسحق می‌شود. ارینب در زیبایی و ادب و کمالات، شهرتی درخور داشت. معاویه از جریان آگاه شد و به یزید وعده داد که او را به مقصود برساند. «ارینب» با پسر عمویش «عبدالله بن سلام» که از شخصیت‌های معروف بود، ازدواج کرد و در عراق با همسر خود زندگی می‌کرد. عبدالله از سوی معاویه در عراق مسئولیتی داشت. معاویه او را از عراق به شام احضار کرد و توسط ابو هریره و ابو درداء به وی گفت: دوست دارد دختر خود را به ازدواج تو درآورم،‌چون از جهات مختلف شایستگی داری داماد خلیفه باشی. عبدالله پذیرفت، آن دو جریان را به معاویه گزارش کردند. معاویه پیش از این، به دختر خود گفته بود که اگر آن دو نزد تو آمدند که تو را برای عبدالله خواستگاری نمایند، موافقت کن،‌ ولی به آنان بگو: در صورتی موافقت می‌کنم که عبدالله، همسر خود را طلاق دهد. عبدالله که فریب معاویه را خورده بود، همسر خود را طلاق داد و از معاویه درخواست کرد به وعدة خود وفا کند، معاویه پاسخ داد: اگر دخترم رضایت دهد، می‌پذیرم.
آن دو نزد دختر معاویه رفتند و جریان طلاق «ارینب» را به او گفتند دختر معاویه پاسخ داد: باید درباره این موضوع اندیشه و مشورت نمایم.
جریان میان مردم پخش شد و مردم معاویه را به خدعه و مکر یاد کردند!
مدتی گذشت تا عِدّه «ارینب» سپری شد. مجدداً آن دو نزد دختر معاویه رفتند اما پاسخ منفی داد و گفت: این ازدواج به مصلحت من نمی‌باشد!
سپس معاویه، ابو درداء را به عراق فرستاد تا «ارینب» را برای یزید خواستگاری نماید.
چون وی وارد عراق (کوفه) شد، فهمید که امام حسین(ع) هم در عراق است. تصمیم گرفت در آغاز خدمت امام برسد، بعد مأموریت خود را انجام دهد. چون خدمت امام رسید، حضرت فرمود: برای چه به عراق آمده‌ای؟ ابو درداء موضوع را به امام گفت، امام فرمود: من هم تصمیم داشتم کسی را نزد «ارینب» برای خواستگاری بفرستم. اکنون که نزد او می‌روی، پیام مرا نیز به او برسان. ابو درداء چون نزد ارینب رفت او را برای امام و یزید خواستگاری نمود. «ارینب» با وی مشورت کرد که کدام خواستگار بهتر است، ابو درداء پاسخ داد: امام برای همسری با تو شایسته‌تر است. امام با همان مهریه‌ای که بنا بود یزید بدهد، «ارینب» را به عقد خود درآورد.
عبدالله همسر سابق که در شام بود، مورد بی مهری معاویه واقع شد و حقوق او را قطع کرد. عبدالله به سبب اموالی که نزد همسر خود به امانت گذاشته بود،‌ رهسپار عراق شد و موضوع امانت را با امام حسین مطرح کرد. آن گاه برای گرفتن اموال خود نزد همسر سابقش رفت و اموال خود را دریافت کرد.
آن دو چون به یاد گذشته افتادند، متأثر شدند و هر دو به گریه افتادند. امام با دیدن آن صحنه نسبت به آن دو ترحم کرد و فرمود:
باش که او را سه طلاقه کردم. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم، بلکه به جهت اینکه او را برای شوهرش نگه دارم، با او ازدواج کردم.
سپس دستور داد تمام مهریه او را بدهند. آن دو خواستند به عنوان تشکر اموالی را به امام بدهند، که حضرت نپذیرفت و فرمود: پاداشی که امید است به من داده شود، بهتر از اموال است، سپس آن دو دوباره با یکدیگر زندگی کردند.
بر اساس آنچه در داستان آمده،‌ این جریان بعد از ولایتعهدی یزید رخ داد.(1)
این داستان، به دلائل زیر، بی اعتبار و قابل نقد و تردید جدی است:
1ـ ابو درداء، (عویمر بن عامر یا عویمر بن قیس) بنا بر نظر مشهور در زمان خلافت عثمان (31 ـ 321 یا 33) درگذشت. برخی وفات او را سال 38 یا 39 هجری دانسته‌اند(2)، در حالی که داستان مذکور در اواخر سلطنت معاویه و زمانی رخ داد که معاویه، یزید را به عنوان جانشین خود معیّن کرده بود. قطعاً در آن زمان ابو درداء، در حال حیات نبود و سال‌ها از درگذشت وی سپری شده بود.
2ـ داستان در منابع تاریخی و حدیثی مشهور و کهن ذکر نشده است، در حالی که اگر رخ داده بود، با شهرت و کیفیتی که در داستان آمده، حتماً در منابع حدیثی یا تاریخی ذکر می‌شد. تنها کتاب مشهوری که آن را آورده «الامامه و السیاسه» است که برخی در انتساب آن به «ابن قتیبه» تردید جدی کرده‌اند.(3)
3ـ در هیچ کدام از منابع شیعه و سنی ذکر نشده که امام حسین بعد از شهادت علی(ع) و رفتن به مدینه، در اواخر سلطنت معاویه، به عراق (کوفه) آمده باشد و مدت نسبتاً طولانی درنگ نموده تا در آنجا ازدواج نماید.
4ـ در داستان آمده که امام «ارینب» را سه طلاقه کرد، در حالی که از نظر مکتب اهل بیت(ع) سه طلاقه نمودن همسر در یک مجلس و بدون ازدواج مجدد با وی، ارزش ندارد و محقق نمی‌گردد.
5ـ در برخی منابع گفته شده: کسی که با وی ازدواج کرد، امام حسن است، که در این منابع، اشاره‌ای به اینکه امام او را طلاق داده، نشده است.(3)
در کتاب «تسلیة المُجالس وزینة المجالس» داستان را به صورت مختصر دربارة امام حسن(ع) آورده، یادآور می‌شود که این جریان در مدینه رخ داد و بعد از ملاقات عبدالله با همسر سابق خود و گریه آن دو، امام او را طلاق داد و وی مجدداً به عقد شوهر سابق خود درآمد و به خانة او رفت.(4) منبع مذکور، به جهات زیر، از اعتبار و ارزش مناسب برخوردار نیست:
أ) کتاب مذکور، از منابع متأخر و غیر مشهور (حدود قرن ده هجری) است، نیز وضع نویسنده، از جهت نسب، تاریخ زندگی، محیط تربیتی، میزان اعتبار و علمیت، به صورت دقیق معلوم نیست.(5)
ب) این کتاب بعد از مطالعه کتاب «روضة الشهداء» ملا حسین کاشفی سبزواری متوفانی حدود 910(6) و بر اساس و شیوه و اقتباس از آن نگارش یافته است.
نویسنده بعد از تمجید و تعریف از کتاب «روضة الشهداء» و نویسندة آن می‌نویسد: بعد از مطالعه آن کتاب از خداوند خواستم بر اساس و روش وی کتابی بنویسم تا در این کار از او پیروی کرده باشم.
وی یادآور می‌شود که مطالب صحیح و آنچه در کتاب‌های دانشمندان ما وجود داشت، گردآوری کردم.(7)
اساس و منشأ کتاب مذکور، کتاب «روضة الشهداء» است. «روضة الشهداء» که مستند مهم این کتاب به شمار می‌رود، به سختی نقد شده است.
میرزا عبدالله افندی اصفهانی از بزرگان قرن دوازدهم، کتابشناس بلندپایه شیعه(8) درباره منابع «روضة الشهداء» بر این باور است که بیشتر، بلکه تمام روایات موجود در آن، از کتاب‌های غیر مشهور، بلکه غیر قابل اعتماد نقل شده است.(9)
افزون بر این، در کتاب «روضة الشهداء» در بیشتر موارد به ویژه موارد حساس، هیچ مصدر و مأخذی برای آنها یاد نشده، در مواردی که مأخذ آورده، اغلب آن منابع اشکال دارد.(10)
ج) داستان مذکور در «روضة الشهداء» نیز نیامده است، چنان که در منابع کهن یافت نشد و نویسنده آن را با تعبیر «روایت شده»، آورده، هیچ کدام از راویان یا منابع آن را نام نبرده است!
بنابر این، این داستان، درباره امام مجتبى نیز دارای ارزش و اعتبار نیست و به افسانه شباهت دارد.
دربارة امام حسین(ع) نیز اعتبار ندارد و افسانه بودن آن نسبت به امام حسین(ع) روشن‌تر است، چنان که مطالبی که ذکر شد، معلوم شد. دقت در جزئیات آن، افسانه بودن گزارش را به خوبی اثبات می‌کند.
توجه به این مطلب نیز ضروری است که در هیچ کدام از منابع نیامده که علت یا یکی از علت‌های واقعه کربلا، این جریان است و یزید به جهت کینه‌ای که در این باره از امام حسین داشت، با حضرت جنگ کرد.

پی‌نوشت‌ها:
1ـ الامامه والسیاسه، ص 166 ـ 173.
2ـ ابن عبدالبرّ،‌الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622؛ ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129.
3ـ دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459.
4ـ ابن شهرآشوب، مناقب، ج 4، ص 43 ـ 44؛ بحار الانوار، ج 44، ص 171 ـ 172.
5ـ محمد بن ابی طالب حسینی کرکی، تسلیة المُجالس وزینة المَجالس، ج 2، ص 54 ـ 58.
6ـ همان، ص 11 ـ 16 (مقدمه کتاب).
7ـ الذریعه، ج 11، ص 294.
8ـ تسلیة المُجالس وزینة المجالس، ج 1، ص 51 ـ 52.
9ـ رسول جعفریان، تأملی در نهضت عاشورا، ص 340.
10ـ میرزا عبدالله افندی، ریاض العلماء وحیاض الفضلاء، ج 2، ص 190.
11ـ تأملی در نهضت عاشورا، ص 340.

پنج شنبه 19 اسفند 1395برچسب:, |

اولین فرمانده زن ایران

فرمانده نیروی دریایی خشایارشاه آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است که درحدود ۲۴۸۰ سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد و اولین بانویی می باشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است ...

به گزارش قدس آنلاین به نقل ازافکارنیوز: آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است که درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد و اولین بانویی می باشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است . در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونان از سوی خشایارشا صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین کاریه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.

در این جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشکیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 کشتی ترابری بود. همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine که بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شرکت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.

او در یکی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباکی کم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشا رسید.او به خشایارشا پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد و او «آرتمیس» بود. ناو شکن آرتمیس سالها بر روی آبهای خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود. ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگ افزارها، کشتی ها و هواپیماهای نظامی ایران می بود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطره ها جاودانه بماند

پنج شنبه 7 بهمن 1395برچسب:, |

نمادهای باوری در دوره باستان

در باورهای فرهنگ‌های باستانی، زن، زمین، ماه، مار و گاو نماد باروری محسوب می‌شدند و نمادهای هریك از این عناصر در آثار به جا مانده از این دوران می‌توان یافت.
رابطه میان این 5 عنصر و باروری در مواردی مشخص و در مواردی نیازمند جستجوی بیشتر در تاریخ است. در مقاله حاضر به این ارتباط و نمادهایی كه در دوران باستان نشاندهنده این خصوصیت بوده پرداخته شده است.

زن
نمادهای مربوط به زن پیچیده است و معمولا نقش دوسویه دارد. هم شاه بانوی باکره بهشت است و هم زن درنده خو و بدکاره. هم خرد متعالی و هم حماقت فراوان. هم هدایت ناب معنوی و هم اغواکنندگی را به همراه دارد. کاملا مشخص است که زن نقش باروری دارد. در تندیسه‌هایی که از الهه‌ها در دوران باستان باقی مانده، بر اندام باروری آنها تاکید شده است. جالب این است که حتی گریستن زن‌ها در مراسم عزاداری مربوط به باروری می‌شود. در واقع چنان که آب باران به زمین می‌رسد و گیاه دانه ای که زیر خاک است، سبز می‌شود، همین طور هم وقتی برای مرده‌ها گریه می‌کنیم، حیات مجدد پیدا می‌کنند و به همین خاطر زن‌ها در عزاداری نقش مهم تری دارند.
زمین به عنوان مادر کبیر و عامل پیدایش عالم مطرح است و در این نقش، صورت مثالی باروری و آفرینندگی بی پایان به شمار می‌رود. وصلت آسمان و زمین نخستین ازدواج مقدس (hieros gamos) است.

گاهی نشاندن یا خوابانیدن کودک بر خاک وابستگی کودک به زمین و اختصاص وی به مام زمین را نشان می‌دهد. زایمان بر خاک، رسمی‌ جاری نزد بسیاری از اقوام است. در چین و در نواحی از قفقاز تا درد زایمان در زن آغاز می‌شود، بر زمین می‌نشیند و مستقیما بر خاک وضع حمل می‌کند. در زبان مصریان، اصطلاح بر زمین نشستن به معنای زایمان و زاییدن است. در بیشتر اسطوره‌ها قهرمانان و قدیسین از میان کسانی برمی‌خیزند که درکودکی رها شده بودند. آنها یا به دست آب سپرده شده بودند یا بر روی زمین. هر دوی این‌ها از عناصر مقدس کیهانی هستند.
مام زمین پشتیبان شان شد و از مرگ مصون شان کرد و به همین ترتیب سرنوشتی شکوهمند و استثنایی برایشان رقم زده است.

آب
آب عنصر نخستین است که همه چیز از آن آفریده شده و بنابراین یک نماد باستانی برای زهدان و باروری به شمارمی‌رود. در بسیاری از اساطیر آفرینش در هندوستان و خاورمیانه و مصر، اسطوره‌هایی وجود دارند که وجود یک اقیانوس کیهانی را پیش از پیدایی جهان مطرح می‌کنند. آب منشا همه مخلوقات است. نماد مادر کبیر، به صورت باران یعنی نیروی لقاح ایزد آسمانی و مفهوم باروری را می‌رساند.
در باورهای ایران باستان، زمین از آب پدید آمده بود و در بین النهرین، اقیانوس نخستین، زاینده آسمان و زمین بود. در اسطوره‌های كنعان بیشتر خدایانی که با آفرینش پیوستگی دارند، یادآور آب هستند. گاهی منظور از آب، آب پشت است. در زبان سومری، حرف “a” به معنای آب بود. اما عامل زاد و ولد هم معنی می‌داد. در رمزپردازی جنسی آفرینش کیهان، آسمان زمین را در آغوش می‌گیرد و با باران باردار می‌کند.

آب همچنین به عنوان منبع حاصل خیزی است و رمز کل چیزهایی است که بالقوه وجود دارند. آب مثل مار نشانه تجدید حیات و دگردیسی هم به شمار می‌رود.
آب نماد عقل و خرد هم هست. در ریگ ودا نخستین موجودی که پس از ترکیب محرک نخستین و ماده آغازین یعنی آب، پدید آمد عقل کل بود. در اساطیر آفرینش بین النهرین مهمترین ویژگی “انکی” خدای آب شیرین، هوش و عقل زیاد بود. در پی همین مفاهیم بود که آب – بانوان نمایندگان خرد شدند و آناهیتا یکی از آن‌ها بود.
در اوپانیشادها، نطفه و آب، پدید آورنده نور و بقا هستند. در واقع آب، مایع شده نور است. ما غالبا از نور معرفت مثال می‌زنیم. در این صورت است که آب ویژگی حکمت نور را به ارث می‌برد. برای همین کسانی که به نور معرفت یا حکمت دست یافته اند به نحوی تصور می‌شوند که از روی آب رد می‌شوند.
آب سمبل تطهیر است. در بیشتر ادیان طهارت با آب انجام می‌شود. از آن جا که طهارت بازگشت به پاکی است، آب نماد نوزایی هم به شمار می‌رود.

ماه
ماه معمولامظهر نیروی مونث است و به عنوان ایزد بانوی مادر شناخته می‌شود. مادر – الهه و الهه‌های وابسته به او همیشه به ماه مربوط می‌شوند.
ماه با حاصل خیزی و رویش گیاهان و درختان در ارتباط است. مراحل ماه در آسمان نماد تولد و مرگ است و از همین طریق ابدیت و بی مرگی و تجدید حیات را تداعی می‌کند. در واقع ماه صورت‌های مختلفی به خود می‌گیرد. اولین ربع، ماه نیمه، ماه تمام و آخرین ربع. دائما کاسته و پر می‌شود، می‌میرد و ولادت می‌یابد. ماه هم مثل مار و آب تجدید حیات و دگردیسی دارد.
ماه بخشنده باران به شمار می‌رود و از همین رو با باروری در ارتباط است. عقیده بر این است که باروری جانوران مثل حاصل خیزی گیاهان، تابع ماه است.
ماه با مرگ هم بی ارتباط نیست. زیرا سه شب در آسمان دیده نمی‌شود ولی در واقع این نوع مرگ، نوع دیگر زندگی است. در اساطیر ایرانی، ماه خاصیت تطهیر کنندگی هم دارد. در اوستا، هفتمین یشت به ماه نسبت داده شده است.

مار
مار نماد مفاهیم دو سویه است، زندگی و مرگ، خیر و شر، سود و زیان، خرد و احساسات کور، نیش و نوش، زهر و پادزهر. به خاطر پوست اندازی الگوی تجدید حیات، زندگی دوباره و رستاخیز است و از آن جا که کشنده است مظهر مرگ و ویرانی به شمار می‌رود. معمولا حیواناتی مثل مار، خرگوش و خرس که گاهی پیدایشان می‌شود و گاهی هم ناپیدا هستند، نماد زندگی دوباره را می‌پذیرند. از این لحاظ مار با ماه هم در ارتباط است؛ زیرا ماه هم چند روزی در آسمان مشاهده نمی‌شود و البته همیشه دوباره به آسمان برمی‌گردد.
در رابطه با پیوند مار و مرگ می‌توان اشاره کرد که واژه اوستایی “میریه” به معنی زیانکار و تباه کننده با مار (میراننده) در سانسکریت برابر است و به میرانندگی و زیان کاری مار اشاره دارد. گاهی مار مظهر روان مردگان و نیاکان هم محسوب می‌شود. مار در تمام جهان بارداری را تداعی می‌کند و به عنوان شوهر زنان قلمداد می‌شود. در مراسم باروری باستانی نقش مهمی ‌را بازی می‌کند و این امر تا اندازه‌ای به سبب شباهت این موجود به آلت تناسلی مرد است. برای مثال می‌توان به “پزوزو” یک خدای دیوصفت بابلی – آشوری در هزاره اول پیش از میلاد اشاره کرد که آلت جنسی مردانه ای با سر مار دارد.

مار از همین طریق و طرق دیگر با زن و زنانگی در ارتباط است. ملازم ایزدان مونث و مادر کبیر است. مار را مسئول اساسی هبوط آدم از بهشت می‌دانند. در حقیقت به عنوان شیطان، یک نماد عیسوی در رابطه با این اتفاق به شمار می‌رود و به همین سبب نشانه حیله گری و اغواکنندگی است. در نزد عیلامی‌ها مار، حافظ آب، خرد و ثروت است. در واقع مار که با چشمان باز می‌خوابد نماد هوشیاری است. با آب در ارتباط است زیرا غالبا در کنار چشمه سارها و جویبارها دیده می‌شود و از همین طریق حافظ آب و گنج به شمار می‌رود.
نقش مار که به وفور بر کوزه‌ها و آب دان‌ها دیده می‌شود به ما یادآوری می‌کند که مار حافظ آب است و گاهی همین آب بزرگ‌ترین گنج در بعضی مناطق به شمار می‌رود. در فرهنگ عیلامی، نقش دورکننده نیروهای شیطانی را ایفا می‌کند. در واقع مارها در عیلام به مرز خدایی رسیده بودند. مار همچنین با خدایان شفابخش در ارتباط است و در هنر مصری هم به آفرینش مربوط می‌شود.

در تمدن‌های مارپرست، مار پی در پی با اسرار حیات، طول عمر و بی مرگی پیوند دارد. در حقیقت در افسانه‌ها این مار است که به آب یا گیاه حیات می‌رسد و حسرت جاودانگی و بی مرگی را به دل آدمیزاد می‌گذارد. مار با پزشکی و تن درستی هم در ارتباط است و امروزه هم در نماد پزشکی دیده می‌شود.
مار علاوه بر این که با آب در ارتباط است با زمین هم ارتباط دارد. مار را می‌بینیم که بر روی زمین می‌خزد و کاملا به آن چسبیده است. در افسانه‌ها چنین آمده که بعد از این که مار باعث هبوط انسان به زمین شد، خدا نفرینش کرد که تا همیشه بر روی زمین بخزد و به دنبال روزی‌اش باشد. علاوه بر این، تصویر مارهای به هم پیچیده شده ظاهرا دلالت بر جفت گیری دارند و به این مفهوم، منبع الهی باروری بر روی زمین هستند. نقش مار در تمدن‌های وابسته به کشاورزی هم مشاهده می‌شود و گاهی خدای باران و رویش به نقش مار است.

گاو
وقتی با عنصر اسطوره ای گاو سر و کار داریم باید هم به گاو نر و هم به گاو ماده بپردازیم. هر چند که گاهی این هر دو یک نقش را می‌پذیرند و با هم در ارتباطند. گاو نر: مظهر اصل مذکر و نیروی زایش است. مظهر حاصل خیزی و نماد زمین هم هست. علاوه بر این‌ها نماد قدرت را هم می‌پذیرد.
کشتن گاو نر در سال نو مظهر مرگ زمستان و تولید نیروی حیاتی و آفریننده است. پرستش گاو نر، رسمی‌ عمده در مصر، خاورمیانه باستان، شرق مدیترانه و هندوستان بوده و از آن جا به یونان و روم و بخش‌هایی از اروپا نیزسرایت کرد. در بسیاری ازمکان‌ها پرستش گاو نر، مربوط به مادر– الهه می‌شد. برخی از تصاویر بر روی مهرها و سایر مصنوعات دره سند در هزاره سوم قبل از میلاد، ستایش یک مادر– الهه را در رابطه با گاو نر نشان می‌دهند. در اسطوره‌های ایرانی هم تداعی گرما و ابرهای باران زا برای باروری است.
گاو ماده: گاهی به عنوان مادر کبیر مطرح است. نیروی مولد زمین و تولید مثل است. هم مظهر ایزد بانوان ماه و هم زمین است. غریزه مادری را هم تداعی می‌کند. در آیین هندو، مظهر باروری و زمین و نور و نعمت است.

آب و زن
کهن ترین اسطوره آفرینش نزد یونانیان، آب نخستین را به یک مادر– الهه وابسته می‌دانست و به این طریق برای هر دو نقش آفرینندگی در نظر می‌گیرد. در ایران باستان، واژه ” آپ” از نظر دستوری مونث است و در کتاب بندهش آب در فهرست چهار چیز مونث در جهان است. سه عنصر دیگر عبارتند از: زمین، ماهی و گیاهان. از طرفی آناهیتا، ایزدبانوی آب‌ها به شمار می‌رود.
در اسطوره‌های سال نو هند و ایرانی، با کشته شدن اژدهای فرمانروای جهان، زنان در بند رهایی می‌یابند و آب‌های بسته آزاد می‌شوند. در بسیاری از جوامع باستانی، هنگام پرستش آب، آن را دختر جوان زیبای خوش اندامی ‌پنداشته اند. همچنین اسطوره ای وجود دارد که دختر جوانی چون گذاشت باران بر پیکرش ببارد، دوشیزگی اش را از دست داد. جالب این است که بدانیم در نواحی کویری و حتی روستایی ایران، آب از سرچشمه آوردن کار زن‌ها است و نه مرد. چشمه مال زن‌هاست. هر چشمه ایزدبانویی دارد و آب مونث به شمار می‌رود. مرد اگر به چشمه برود مثل این بوده که به زنی تجاوز کند.
این تنها افسانه و داستان نیست که تا همین صد سال پیش برای قنات‌ها که آبشان کم می‌شد، زن می‌گرفتند و این زن‌ها بایستی سالی یک بار تن خود را به آب قنات می‌زدند و البته گاهی این قنات‌ها زن به شمارمی‌رفتند و آن‌ها را شوهر می‌دادند و در هر صورت رابطه زن و آب مسجل است. آب و زن از یک نوع دیگر هم با هم ارتباط دارند. هر دوی این موجودات باید طاهر باشند و ارزش آنها به پاکی شان است.

ماه و زن
همه الهه‌های یونانی، روزگاری الهه‌های ماه بودند. در رم باستان “دیانا” الهه ماه بود که دختری زیبا تصور می‌شد. بعضی از جوامع پیشین بدوی، ماه را نرینه می‌دانستند و معتقد بودند زنان را آبستن می‌کند و باعث رشد و وفور محصول نیز می‌شود. معمولا مراحل ماه با دوره قاعدگی زنان در ارتباط است و به عقیده مردم بر اثر حرکات ماه، قاعدگی پیش می‌آمده است.
بنا به افسانه‌های عامیانه چینی، هنگامی‌که شکوفه ماه بر زمین بیفتد، هر زنی که آن را ببلعد، آبستن می‌شود.

ماه و آب
منازل ماه در آب دریا تاثیر دارد. بدین معنی که جزر و مد آن بر اثر جاذبه ماه صورت می‌گیرد. از طرفی بارندگی هم با ماه در ارتباط است و نظر به این که ماه در میزان بارندگی و در نتیجه باروری زمین موثر است، پس وفور نباتات به ماه وابسته می‌شود.
همچنین اعتقاد بر این بود که باران از ماه سرچشمه می‌گیرد. در اساطیر داریم که آب‌ها از زهدانشان، یعنی از خزانه ماه ریزان اند. از کهن ترین ایام بشر مشاهده کرده است که با تغییرات ماه، باران می‌بارد و از این طریق آنها را با هم در ارتباط می‌داند و هر دو نماد باروری و حاصل خیزی را می‌پذیرند.

زن و زمین مدت زمان درازی یونانیان و رومیان عمل باردار کردن زن و کار کشت و برزگری را همانند می‌دانسته اند.

هندوان شیار زمین را برابر فرج می‌دانستند و آب مردی را مثل بذر. در واقع زن کشتزار بود و مرد تخم افشان. ریشه لغت سانسکریت بیل و آلت جنسی مرد یکی است. کلمه IAK در چند زبان آسیای شرقی هم به معنای آلت رجولیت است و هم به معنای خیش. زن گاهی به شیارهای زمین تشبیه می‌شود و آلت رجولیت به خیش. در متون اسلامی، زن کشتزار خوانده شده است. در قرآن داریم داریم : “نساءکم حرث لکم”.
واژه زن که در دوره مادر سالاری بیشتر مسئول کشت بود با واژه کشت در زبان هند و اروپایی کهن از یک ریشه است. تجسم غلات به صورت مونث یا انتساب کشف کشاورزی به یک الهه به خاطر نقش مهمی ‌بود که زنان در کشاورزی اولیه داشتند.

زنان روستایی فنلاند، شیار کشتزار را پیش از تخم پاشی با قطراتی از شیر پستان شان آبیاری می‌کنند. اعتقاد بر این است که باروری زن در باروری زمین کشت تاثیر دارد. معروف است که اگر زن آبستنی بذرافشانی کند، محصول پربارتر خواهد شد. این زن باید پاکدامن باشد. در بسیاری جاها زنان به هنگام خشکسالی برهنه بر کشتزار می‌دوند تا مردانگی آسمان را برخیزانند و بارش برانگیزند.
در اوگاندا، زن نازا را برای باغ و بستان خطرناک می‌دانند و شوهر می‌تواند فقط به همین دلیل اقتصادی، تقاضای طلاق کند.
تقدس زن و مار در عیلام رسمی ‌بود که از دوران مادر سالاری باقی مانده بود. از آن جا که هم زن و هم مار نقش‌های دوسویه دارند، علاوه بر تقدسی که ذکر شد می‌توانند به عنوان نمادهای منفی هم نقش بپذیرند. به طور مثال در فصل سوم سفر به نام هبوط آمده است: “خداوند به زن گفت این که کردی چیست؟ و زن پاسخ داد مار مرا اغوا کرد که خوردم.”

و در ادامه می‌توان ذکر کرد که مار بهشت غالبا به سیمای زن تصویر می‌شود. بعضی از اقوام معتقدند که ماه به هیات مار با دختر یا زنانشان همبستر می‌شود و در سراسر شرق همه باور داشتند که نخستین آمیزش جنسی زنان چه در دوران بلوغ و چه به هنگام حیض، با مار بوده است. در هند باورها بر این است که مارها مانع نازایی هستند و موجب می‌شوند که زنان فرزندان بسیاری بیاورند.
در افسانه‌ها آمده که مادر قیصر از هم آغوشی با مار در معبد آپولون، آبستن شد و همچنین مادر اسکندر غالبا طوری تصور می‌شود که با مارها بازی می‌کرد. زن و گاو در اساطیر تطبیقی هند و ایرانی، آن چه در هندوستان به اسم گاوهای شیرده ظاهر می‌شوند و مظهر ابرهای باران زاست، در ایران به صورت زن ظاهر می‌شود.
در بیشتر روستاهای ایران، این زن بود که از پستان گاو شیر می‌دوشید و این کاری نبود که مردان انجام دهند و در واقع عمل زشتی محسوب می‌شد.

مار و ماه
مار صورت تجلی قداست ماه به شمار می‌رود. عقیده بر این بود که مار با ماه پیوندی ناگسستنی دارد و بر پخش و پراکندگی ابرها در آسمان و نزول باران بر زمین اثر می‌گذارد.

مار و گاو
ابوریحان در آثارالباقیه می‌گوید: ایرانیان بر این باورند که گردونه ماه را گاوی از نور که دو شاخ زرین و ده پای سیمین دارد، می‌کشد و این گردونه در شب دهم دی ماه یک ساعت نمایان می‌شود و هر کس آن را ببیند اگر حاجتی بخواهد روا می‌شود.
در اسطوره‌های ایرانی گاو مظهر ماه است. وقتی گاو به دست اهریمن کشته می‌شود، نطفه اش به ماه می‌رود. هلال ماه، شاخ گاو را تداعی می‌کند و از این نظر هر دو تداعی گر باروری هستند. شاخ‌های گاوسانان که مشخصه خدایان بزرگ باروری است، نشانه مادر کبیر است. شاخ‌های مضاعف، نماد دو هلال هستند.

ماه و زمین
در زمان مشخصی، ماه با زمین که زهدان همه اشکال حیات تلقی شده، یکی و یگانه می‌شود. الهگان بزرگ از خصائل مقدس ماه و خاک، یکسان بهره مندند. مردگان یا به زیر خاک یا به ماه می‌روند تا تجدید حیات کرده و به صورتی نو ظاهر شوند.

گاو و زمین
در فرهنگ هند و اروپایی گئو (geo = زمین) با گاو و زندگی و جان و گیتی هم ریشه بود.

آب و گاو
ارتباط گاو و آب در باورهای بیشتر ملل مشهود است. از جمله در تورات، سفر پیدایش آمده است: “فرعون خوابی دید که کنار نهری ایستاده. آن گاه از نهر هفت گاو خوب صورت و فربه برآمدند و در مرغزار مشغول چرا شدند. پس از آن هفت گاو دیگر اما لاغر و ضعیف از نهر آب درآمدند و پهلو به پهلوی هفت گاو فربه ایستادند. سپس هفت گاو لاغر و ضعیف، آن هفت گاو فربه و قوی را بلعیدند.”

مار و ماه و زن
در این مورد می‌توان به تصویر مریم باکره که در پیش پایش مار و هلال ماه نقش شده، اشاره کرد. بر حسب بعضی از خرافات در اروپای مرکزی، اگر گیسوان زنی را که تحت سلطه ماه است (حائض) در خاک کنیم، آن گیسوان به مار تبدیل می‌شوند

چهار شنبه 6 بهمن 1395برچسب:, |