صاحبدلان

Sahebdelan

lمحمود توحیدی امین (مَتا)
lمحمود توحیدی امین (مَتا)

اللهُ رَبّي و عليٌ امامي ------ سلام بر هواخواهان جان و دل ، نه غوطه وران درآب و گِل
tohidi.720@gmail.com

موضوعات

صاحبدلان


پیوند ها

صاحبدلان

تابناک

تنزیل

ويكي پديا

تيبيان

دائرة المعارف بزرگ جهان اسلام

فرهنگ لغت گوگل

قرآن

اخبار پارسيك

خط نيوز

فرهنگ لغت فارسی

تور مشهد ارزان

ردیاب ماشین

اپارتمانهای در حال اجرا

لیزر عقب چرخ

اریو زوتی z300

سایت همسریابی

تور آنتالیا 96

مطالب اخير

هنر عشق

عشق چیست ؟

احترام به همه عقاید

اندوه بی پایان

رجم یا سنگسار (قانون)

سایه حق برسر بنده بود

در عالم توحید چه پستی و چه بالا

مخور لقمه جز خسروانی خورش

بابک خرمدین - هما ارژنگی

روزی که کلک تقدیر، در پنجه ی قضا بود

دیوان اشعار منصوری

در این خاک زر خیز ایران زمین

سخنان طلایی

بوسه مار

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام

هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی

دیوان طوطی همدانی

دیوان غمام همدانی

دیوان ریاض همدانی

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی

نگارا ، وقت آن آمد که یکدم زآن من باشی

زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید

بوستان سعدی 1

چگونه می توانیم انسان با نشاطی باشیم؟

شادی و غم

مثبت اندیش باشیم.

با امید و توکل پیش بسوی فرداهای بهتر

کتاب برگ سبز

درس عبرت یا زندگانی من

انتخابات اگر که بود آزاد، من تو را انتخاب می کردم

خواهم ای دل محو دیدارت کنم

گل بوته های وحشی دشت امیدم

کفر و ایمان

محبت و عشق

چنین شنیدم که لطف یزدان به روی جوینده در نبندد

دیوان طوطی همدانی

ای آنکه از نام خوشت، زینت گرفته نامه ها

ای مونس جان از پرده درآ

ای دل به هوش باش که آمد حبیب ما

مخور لقمه جز خسروانی خورش

یکی گفتا به مجنون با صد الفت

نامه بدون نقطه

انجمن حجتیه

شلاق در قرآن

دیوان کامل طوطی همدانی

دیوان غبار همدانی --- دیوان وحدت کرمانشاهی

دیوان اشعار منصوری

غمزه چشم تو عاقل می کند دیوانه را

پیوند های روزانه

طرح کناف

کابینت اشپزخانه

نمای ایرانی

بانک اطلاعات ساختمانی

حمل و ترخیص چین

تحصیل در اروپا و امریکا

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

وبلاگ دهی LoxBlog.Com

امكانات جانبي

RSS 2.0

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 42
بازدید هفته : 155
بازدید ماه : 344
بازدید کل : 162965
تعداد مطالب : 672
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

اللهُ رَبّي و عليٌ امامي

یک شنبه 29 تير 1395برچسب:, |

هنر عشق

Love only gives. It is not business, so there is no question of loss or profit. Love enjoys giving, just as flower enjoy releasing their fragrance. Why should they be afraid? Why should you be afraid? Remember, fear and love never exist together; they can not. No coexistence is possible. Fear is just the opposite of love.

 

عشق فقط می بخشد. عشق تجارت نیست. بنابراین اصلا حساب سود و زیانی در میان نیست. عشق از بخشش لذت می برد. درست همانطور که گلها از عطر افشانی لذت می برند. چرا باید در هراس باشند؟ تو چرا باید در هراس باشی؟ به خاطر داشته باش، ترس و عشق هرگز با هم نیستند؛ نمی توانند با هم باشند. هیچ هم زیستی یی ممکن نیست. ترس درست نقطه مقابل عشق است.

#اوشو

یک شنبه 7 آذر 1395برچسب:, |

عشق چیست ؟

ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻋشق ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ؟ ﭼﺮﺍ ﻋﺸﻖ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﺭﺩﻱ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ؟

 ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻲ ﻛﻪ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ؟

ﻋﺸﻖ ﺷﻮﻕ ﻭﺍﻓﺮ ﺩﺭﻭﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻜﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻛّﻞ ﺍﺳﺖ ،ﻣﻴﻞ ﺑﺎﻃﻨﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﻨﺎ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﻭﺣﺪﺍﻧﻴﺖ ﻣﻨﺸﺎ ﻋﺸﻖ ﺟﺪﺍﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻣﻨﺸﺎ ﺧﻮﺩ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﻳﻢ. ﺍﻳﻦ ﺟﺪﺍﻳﻲ ﺑﺎﻋﺚ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﻣﻴﻞ ﻭ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﺩﺭ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻛﻞ ﻭ ﻳﻜﻲ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ.

ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﻱ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻳﺸﻪ ﺑﻜﻨﻲ،ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺷﺘﻴﺎﻗﻲ ﻋﻈﻴﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺭﻳﺸﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ،ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺍﺵ ﺩﺭ

ﺧﺎﻙ ﻣﻌﻨﺎ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻭﻟﻲ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ،ﻣﻲ ﻣﻴﺮﺩ . ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭﺧﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻙ ﺑﺎ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﺧﺎﻙ ﻣﻤﻜﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻳﻦ ﻳﻌﻨﻲ ﻋﺸﻖ.                                             ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﻲ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﺎﻧﻌﻲ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﺧﺎﻙ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻴﺎﺯﺵ ﻳﻌﻨﻲ ﻛﻞّﺍﺳﺖ. ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻔﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺸﺪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﻳﺸﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ . ﻋﺸﻖ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﺗﻐﺬﻳﻪ ﺷﺪﻥ . ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﻫﺴﺘﻲ ﺭﻳﺸﻪ ﻣﻲﺩﻭﺍﻧﺪ.

ﺩﺭﻙ ﻭ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﺪﻳﺪﻩ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻗﻄﺐ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺁﺳﺎﻧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺘﻘﺎﺑﻼً ﺯﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻣﺮﺩ ﺟﺬﺏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﻣﺮﺩ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﺎﻙ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻴﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻥ ﺑﻴﺎﺑﺪ.ﻣﺮﺩ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻲ ﻣﺘﺼﻞ ﺷﻮﺩ. ﻭ ﺯﻥ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﻫﺴﺘﻲ ﺭﻳﺸﻪ ﻣﻲ ﺩﻭﺍﻧﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻜﻤﻞ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ .ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻳﻚ ﻧﻴﻤﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻛﺎﻣﻞ ﺷﻮﺩ. ﺯﻥ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻳﻚ ﻧﻴﻤﻪ ﺍﺳﺖ .ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺭﺳﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺍﺩﻏﺎﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺘﺼﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻟﺬﺗﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ.

ﻣﺮﺩ ﺻﺮﻓﺎً ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺯﻥ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ : ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﺯﻥ ﺭﻳﺸﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺘﺼﻞ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ . ﺯﻥ ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﻳﻚ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ،ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ. ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ. ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ. ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻲ،ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﻧﻔﻬﻤﻲ. ﻭﻟﻲ ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ . ﮔﻮﺍﻩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.ﭼﻮﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﺩ ﭘﺲ ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.ﭼﻮﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﺪ ،ﭘﺲ ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺩﺭ ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ، ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺭﻧﺞ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﻢ ﻭ ﻣﻲﻣﻴﺮﻳﻢ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺭﺷﺪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ،ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ،ﺍﺭﺿﺎ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ،ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ.

ﻳﻚ ﻧﻜﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ: ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﻛﻞ ﺭﻳﺸﻪ ﺑﺪﻭﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻫﺎ ﻛﻨﺪ ﺭﺍﻩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﻛﻞ ﺟﺬﺏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ، ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻬﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺣﻞ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻳﻜﻲ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﻛﻞ ﻓﺮﺍ ﻣﻲﺭﺳﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﺮﺱ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻨﻴﺖ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﭘﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻫﺎ ﻛﻨﺪ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﻴﻨﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ . ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ،ﺩﻭﺭﺍﻫﻲ ﻭ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺻﻠﻲ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ . ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﻮﺩ ، ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻛﻨﺪ ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﺪ ، ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺭﻭﺩ.

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻳﻜﻲ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﻛﻞ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺍﻧﻲ ﺗﻨﺶ ﻭ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﻴﺴﺖ. ﺗﻮ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺟﺰﻱ ﺍﺯ ﻛﻞ ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ . ﭼﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻭ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﻴﺰﻱ . ﺩﺭﻫﺎﻱ ﺟﺪﻳﺪﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ . ﺩﺭﻫﺎﻳﻲ ﻣﺮﻣﻮﺯ ﻭ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺁﻣﻴﺰ ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﻌﺮ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ . ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻓﻀﺎﻱﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺣﻜﻤﻔﺮﻣﺎﺳﺖ . ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﻳﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ،ﺗﺮﺱ ﺑﺮ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻏﻠﺒﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻣﺤﻮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﻛﻞ ،ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﭼﻪ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ.

ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺗﺸﺒﻴﻪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ . ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﺠﻮﺍﻱ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺍ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ... ﻣﺮﺩﺩ ﺍﺳﺖ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺭﻭﺩ ، ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺤﻮﻱ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺱ ﺍﺳﺖ . ﺍﺣﺴﺎﺳﻲ ﻇﺮﻳﻒ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻣﻴﻞ ،ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻗﻠﺒﻲ ،ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﺶ ﻓﺮﺍﺳﻮﻱ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ.ﺩﻟﻴﻠﻲ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻭ ﻗﺎﻧﻊ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﻭﻟﻲ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﻱ ﻗﻠﺒﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻛﻪ : ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮﻱ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻭ ﻋﻈﻴﻤﺘﺮ ﺑﺮﻭﻡ. ﻧﺪﺍﻳﻲ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺑﺎﻧﮓ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ: ﺑﻜﻮﺵ ﺳﺨﺖ ﺑﻜﻮﺵ، ﻭ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺭﻭ. ﻭﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻮﺵ ﻛﻦ ، ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺗﺒﺨﻴﺮ ﺷﻮﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﺴﻮﻱ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻣﻲ ﺑﺮﻧﺪ. ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻓﺮﺍ ﮔﺬﺭﺩ ﻭﻟﻲ ﻃﺒﻴﻌﺘﺎً ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﻲﭘﺮﺳﺪ: ﭼﻪ ﻣﺪﺭﻙ ﻭ ﺗﻀﻤﻴﻨﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻣﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﻮﻡ؟

ﺑﻤﺤﺾ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﺷﻮﻡ ، ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻨﺘﺮﻝ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ . ﭼﻪ ﺗﻀﻤﻴﻨﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﻜﻞ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﻧﺎﻡ ﻗﺒﻠﻲ ﺷﻮﻡ.ﻭﻗﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﻛﺮﺩﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺪﺍ ﺷﻮﻡ ؟ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ.

ﺗﻮ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻣﻌﺘﻘﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ ﺷﺎﺩﻱ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ .

#اﺷﻮ

یک شنبه 7 آذر 1395برچسب:, |

احترام به همه عقاید

اﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻣﻐﻠﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﺭ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ " ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ " ﯾﺎ " ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ."
ﻫﻤﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ . ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺷﻤﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺳﻮ ﺑﺎ ﺍﺻﻮﻝ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺑﺸﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻫﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﯼ، ﺑﺎﻭﺭ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﻭ ﻗﻄﻊ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﮐﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻗﺒﺎﯾﻞ ﺁﺩﻣﺨﻮﺍﺭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺴﻞ ﮐﺸﯽ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ زن و ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺍﺳﯿﺪ ﭘﺎﺷﯿﺪ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ؟
" ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪ ﺍﺻﻮﻝ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﺸﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺍﺳﺖ.
خب حالا چند سوال کلیدی که هر انسان دیندار مي بایست قبل از مرگ از خودشون بپرسند:
١- آیا دین و مذهبی که من دارم به انتخاب خودم بوده یا میراث پدرم؟
٢- آیا دین و مذهبی که پدرم دارد انتخاب خودش بوده یا میراث اجداد ما ؟
٣- آیا اگر در کشوری دیگر به دنیا می آمدم باز هم همین دین و مذهب من می بود
٤- مگر نه اینکه اصول دین تحقیقی است نه تقلیدی، پس چرا از بدو تولد توحید، نبوت، و قیامت را به خورد من می دهند
٥- اگر اصول دین تحقیقی است پس چرا مرا که  تحقیق کردم و خدایی نیافتم را می کُشند
٦- چرا قرآن یکی ست ولی اسلام 72 فرقه و شاخه شده؟ کدام مذهب به بهشت می رود
٧- چرا تمام پیروان ٢٦ دین موجود در جهان با حدود ٢٠٠بیش از مذهب گوناگون با قاطعیت ایمان دارند که مذهب آنها بهترین مذهب است و فقط آنها به بهشت می روند
٨ - چرا علی (ع) فقط به خواب شیعیان می آید، 
عمر (رض) فقط به خواب سنی ها، 
و مریم  (س) فقط به خواب مسیحیان
٩- چرا در قاره آمریکا و استرالیا هیچ اثری از دین و پیامبر نبوده و چرا خدا ١٢٤ هزار پیامبر را فقط در منطقه کوچک خاورمیانه فرستاده است؟
10-چرا با وجود اعزام همه پیامبران الهی به خاورمیانه، از ابتدا تا اکنون نا امن ترین، جاهل ترین، جنایت کار ترین، بدبخت ترین، مرتجع ترین و.....منطقه و مردمان، خاورمیانه است؟
.....و هزاران چرای دیگر!!!

شنبه 29 آبان 1395برچسب:, |

اندوه بی پایان

.... ومن نخستین انسانی بودم که عشق را تحقیر کرده ام،

عشق بازیچه ی بچه های بزرگ است

و من شقاوتی عظیم را به نام زندگی تحمل کرده ام

چرا که زیستن را در هوای هیچ مرگ تدریجی است

و مردن نفس زیستن

و هر که در اندیشه ی خودکشی است.

هرگز به شوری دریا اندیشه نمی کند

و من بچه پیری بوده ام که در اندیشه شوری مانده ام.

 

چهار شنبه 26 آبان 1395برچسب:, |

سایه حق برسر بنده بود

سایهٔ حق بر سر بنده بود

عاقبت جوینده یابنده بود

گفت پیغامبر که چون کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی

عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی می‌کنی هر روز خاک

عاقبت اندر رسی در آب پاک

جمله دانند این اگر تو نگروی

هر چه می‌کاریش روزی بدروی

سنگ بر آهن زدی آتش نجست

این نباشد ور بباشد نادرست

آنک روزی نیستش بخت و نجات

ننگرد عقلش مگر در نادرات

(من طلب شیئا و جدّ وجد و من قرع باباً ولجّ ولج)
هر کس چیزی بخواهد و تلاش کند می یابد و هر کس دری را بکوبد و اصرار ورزد، در گشوده گردد.

شنبه 24 مهر 1395برچسب:, |

در عالم توحید چه پستی و چه بالا

در عالم توحيد چه پستي و چه بالا،

در راه ‌حقيقت چه مسلمان و چه ترسا،

 در کشور صورت، سخن از ما و من آید،

در ملک معانی نبود بحث من و ما.

از نقش و صفت، نام و نشانی نتوان یافت،

 آنجا که کند شعشعه‌ی ذات تجلّی.

ذرّات جهان را همه در رقص بيابي،

 آن دم كه شود پرتو خورشيد هويدا.

  دوری تو از ذات بود غایت کثرت،

وحدت بود آن لحظه که پیوست بدانجا.

 انجام تو آغاز شد، آغاز تو انجام،

چون دايره را نيست نشاني ز سر و پا.

بشناس تو خود را و شناساي خدا شو،

روشن شود اي خواجه تو را سرِّ معما.

 ور زان‌كه تو امروز به خود راه نبردي،

 اي بس كه به دندان گزي انگشت، تو فردا.

 مستانِ الستند كساني كه از اين جام،

 در بزم ازل باده كشيدند به يك جا.

 اين است ره حق كه بيان كرد نسيمي،

 وَاللّه شَهيداً و كَفي اَللّه شَهيداً.

نسیمی

شنبه 24 مهر 1395برچسب:, |

مخور لقمه جز خسروانی خورش

نمونه دیگری از اشعار فتحعلی خان صبای کاشانی (ملک الشعرا) :

شنيدم كه لقمان پسر را به مهر   به اندرز فرمود كه اي خوب مهر

مخور لقمه جز خسرواني خورش    كه تن يابدت زان خورش پرورش

بهر خطه اي خانه بنياد كن       وزو خاطر دوستان شاد كن

بگفت اي پدر پند ممكن سراي      بگفت اي پسر سوي معني گراي

چنان لقمه بر خويش گير تنگ      كه در كام شهرت نمايد شرنگ

چنان جا كن از مهر در هر دلي     كه هر جا روي باشدت منزلي

جمعه 23 مهر 1395برچسب:, |

بابک خرمدین - هما ارژنگی

سروده باک خرمدین، از بانو هما ارژنگی شاعر وطنخواه آذربایجانی
نخستین سمفونی برای باک خرمدین
بابک دلیر زیر یوغ و بند! ژنده شیر نر بسته در کمند؟
آه از این ستم وای از این  فسون
شهسوار یل میرود اسیر تا به سامرا نزد گرگ پیر
فوج دشمنان ترک و تازیان روز و شب همه در کنار او
لیک در قفا «قلب ملتی» می تپد زغم سوکوار او
معتصم همان خصم بدنهاد
بار گاه او خانه فساد خود نشسته در انتظار او
پیر و نوجوان کودک و کلان
گر د دارالعام  صف کشیده اند
بابک غیور با ردای سرخ
بر نشسته بر پیل کوهوار
همچو شیر نر پر دل و همچو کوه بذ سخت و استوار
جمع تازیان  گرد او به صف
نیز ه ها به دست تیغ ها به کف
معتصم بر او بانگ میزند  :
"مرد نا خلف کیستی ؟ بگو..
نیست پاسخی بهر پرسشش
دیدگان خلق سوی بابکان خیره می شود
آن دلیر  گرد میرود به پیش
خورده بر لبش مهری از سکوت
نیش خنجری در نگاه او
بار دیگر ش میدهد

شنبه 27 شهريور 1395برچسب:, |

روزی که کلک تقدیر، در پنجه ی قضا بود

روزی که کلک تقدیر در پنجه قضا بود
بر لوح آفرینش، غم سرنوشت ما بود
زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی
ما را خیال لعلت، سرمایه بقا بود
روزی که می گرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود
ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم، بجا بود
بر عاصیان هر قوم، بگماشت حق بلایی
 ما خیل عشقبازان، هجرانمان بلا بود
ساقی لباس زهدم  صد ره به می فرو شست
تا پاک شد ز رنگی کالوده ی ریا بود
گر در محیط حیرت غرقم گناه من چیست
در کشتی وجودم، عشق تو ناخدا بود
می خواستم که دل را از غم خلاص یابم
داغ جدایی آمد، وین آخرالدوا بود   
از کتاب جام سخن  (غبار همدانی)

شنبه 27 شهريور 1395برچسب:, |

دیوان اشعار منصوری

تهران -- خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابفروشی مهدی

تلفن  : 41 37 12 33  حاج آقا آصفی

همدان  خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین

تلفن پخش : 863 30 31 - 0912  توحیدی

چهار شنبه 13 مرداد 1395برچسب:, |

در این خاک زر خیز ایران زمین

در این خاک زرخیز ایران زمین / نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود / وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان / گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک / همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد / ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود / گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما / که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان / کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ / خرد را فکندیم این سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما / کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود /  همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت / کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر / گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت / نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت / که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد / که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند /  کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم / کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن / به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است / دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم  / برون سر از این بار ننگ آوریم

در زیر به برخی ایرادهای آشکار این قطعه می‌پردازم:
۱- عبارت‌های نامناسب: خاک زرخیز، آریایی نژاد، نان‌آور: این ترکیب‌ها از ساخته‌های جدید زبان پارسی است و در گذشته، دست کم در زمان و زبان فردوسی، دیده نمی‌شده است.

۲- عبارت‌های بی‌معنا: بنده‌ی ناب یزدان یعنی چه؟! لابد در برابر بنده‌ای است که «شیشه خرده» دارد؟
۳- اشکال تاریخی: در شاهنامه «هوش» به معنای امروزی آن در عبارت «باهوش» به کار نرفته است بلکه به معنای زیرکی و تیزبینی و نیز مخالف مستی است. مانند:
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین /  پس از مرگ بر من کند آفرین
ز می خفته و دل ز هش رفته بود
(البته بد نیست اشاره کنم هوش یکی دو بار هم در شاهنامه به معنای کاملا متفاوت یعنی به معنای مرگ به کار رفته است. مانند این بیت در داستان رستم و اسفندیار:
ورا هوش در زاولستان بُوَد  / به دست تهم پور دستان بود.)
۴- جمله‌های بی‌معنا:
در این کشور آزادگی ارز داشت / کشاورز خود خانه و مرز داشت
کشاورز خانه و مرز داشت یعنی چه؟ کشاورز چگونه می‌تواند مرز داشته باشد؟ «ارز داشت» نیز عبارت بی‌معنایی است که به سبک فردوسی نمی‌خورد.
۵- شاهکار بعدی «این فردوسی» بیت زیر است:
بسوزد در آتش گرت جان و تن / به از زندگی کردن و زیستن
لنگه‌ی دوم «به از زندگی کردن و زیستن؟» یعنی چه؟ فرق زندگی کردن و زیستن چیست؟ اینجاست که باید گفت «المعنی فی بطن الشاعر» (می‌گویند روزی شاعر عربی شعری معمایی گفت و برای شاعر دیگری فرستاد که اگر راست می‌گویی جواب این معما را پیدا کن. شاعر دوم هم در پاسخ گفت: المعنی فی بطن الشاعر یعنی معنا یا جواب معما در شکم خود شاعر باد! و البته پاسخ معما «خنجر» بود!)
۶- بیت آخر هم کم ایراد نیست: سر از بار ننگ بیرون آوردن یعنی چه؟ معمولا از زیر بار ننگ بیرون می‌آیند نه این که فقط سرشان را بیرون بیاورند.
۷- غلط‌های املایی: از همه بامزه‌تر آن که این فردوسی آن قدر بی‌سواد است که فرق «خار» و «خوار» را نمی‌دانسته و گفته «گشتیم خار»!

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

سخنان طلایی

گاهی آدمها باهم به دعوا بر می خیزند، نه برای کشف حقیقت بلکه برای پنهان کردن آن.
ماکسیم کورکی

تنها کسی که  لایق عشق است ، کسی است که معنی حرفهای نزده ات را ، بهتر از خودت بفهمد.
لئون تروتسکی

زخم‌ها خوب می‌شن و جاشون کم‌کم از بین می‌ره.
ولی یه زنگ تلفن واسه برگردوندن تموم دردا بسه...!

خدای من! کمکم کن؛
پیمانی که در طوفان با تو بستم را در آرامش فراموش نکنم...

بر آنان که به خداوند، خود
و دیگران عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست...

آرامش سهم قلبی ست که در تصرف خداست....

مادرم فرشته  است ، ولي هيچ وقت نديدم پرواز کند...
زيرا به پايش من را بسته بود..
خواهرم را، پدرم را و همه ي زندگيش را..
معذرت مي خواهم نيوتون! راز جاذبه، 'مادر' من است
معذرت مي خواهم اديسون! چرا که 'مادر' من اولين چراغ زندگي من است!


ما همیشه خدا را در آسمان ها می جوییم؛
غافل از اینکه، خدا همین جاست، کنار ما و از رگ گردن به ما نزدیک تر...

گاهي چه دلگير مي شوي از خدا
و گاهي چه بي اندازه دلت برايش تنگ مي شود؛
گاهي از حكمتش شاكي و گاهي راضي؛
گاهي مشكوك و گاهي مجذوب عدالتش مي شوي؛
گاهي از رگ گردن به تو نزديكتر و گاهي دور مي شود از تو؛
گاهي قدرتش در لبخند تو جاري مي شود و گاهي در گريه ات؛
خدا همان خداست،
كاش اينقدر ما گاهي به گاهي نمي شديم

خدایا، دلم همانند قبله نماست
وقتی عقربه اش به سمت تو می ایستد
آرام می گیرد

گاهی تنها یک دعا کافی است تا همه چیز عوض شود .

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد،
ما همه همسفر و رهگذریم؛
آنچه باقیست فقط خوبی هاست

رنگ ها محو می شوند، معبدها فرو می ریزند،
 امپراطوری ها سقوط می کنند، مهربانی جاودانه است.

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن.

فرقی نداشت دیشب و امشب برای من
جز آنکه بر نبود تو یک شب اضافه شد .

روزگارم را سیه کردند و می گویند شب است
آتشی برجانم افروختند می گویند تب است

در سکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دلدارها از هم جدا
وای براین حکم و این قانون زشت.

سفره ای از سکوت می چینم
‏خسته از انتظار و دوری ها
‏سال هایی که آتشم زده اند
‏وسط ⁧ 'چارشنبه سوری' ⁩ ها


آدمی که انتقام می گیرد زیرک نیست،
عمر و زندگی خود را صرف هزار
فتنه، فساد و باطل می کند.
 زیرک کسی است که به دنبال خوبی است.

به دشمنانت ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﻢ ﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺎنت جای ﻋﻤﯿﻖ ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺩﻗﯿﻖ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ .

ثروت من کسانی هستند که با یادشان لبخندی از محبت بر لبانم می نشیند،
کسانیکه هیچ دیواری مانع گرمای وجودشان نمی شود...

موفقیت اتفاقی است که در انتها رخ می دهد نه در ابتدا!
آنهایی که انتظار دارند از همان ابتدا موفقیت آنها تضمین شود معنای موفقیت را نمی دانند

چيزي دردنيا، قدرتمندتراز، نيروي مثبتِ يك لبخند،
يك كلمه اميدوار كننده و اينكه تو مي تواني نيست.
آنهم وقتي كه ، شرايط سخت فرامي رسد.

وجود هیچکس غم‌ها را از بین نمی‌برد اما کمک می‌کند با وجود غم‌ها محکم بایستیم ،
درست مثل چتر ، که باران را متوقف نمی‌کند، اما کمک می‌کند آسوده زیر باران قدم بزنیم.
ابرها به آسمان تکیه می کنند ؛ درختان به زمین و من به خدا..

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺳﻠﻮﮎ ﺍﺳﺖ!
ﯾﮏ ﻧﯿﺎﺯ، ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺣﺮﻣﺖ ﺍﺳﺖ، ﻣﻨﻔﻌﺖ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺧﻠﻮﺹ ﺍﺳﺖ، ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺻﻔﺎﯼ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻼ‌ﻫﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﯾﻢ. ﺑﯽ ﺭﯾﺎ، ﭘﺎﮎ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ...
ﻻ‌ﯾﻖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ

ڪم باش !
اصلا هم نگرانِ
ڪم شدنت نباش ،
آنڪس ڪه اگر
ڪم باشی گمت کند ،
همانيست ڪه اگر زياد باشی
حيفت می ڪند !
سعی نڪن متفاوت باشی ،
فقط خوب باش !
اين روزها خوب بودن
به اندازہ ڪافی متفاوت است

اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که، آنچه برای من خوب است،
 لزومی ندارد که برای دیگران هم خوب باشد،
 آنگاه دنیای شاد و خوشایندتری می داشتیم.
تئوری انتخاب به ما می آموزد که دنیای مطلوب من،
اساس و شالودۀ زندگی من است و نه
اساس و شالودۀ زندگی دیگران

كمتر كسی می تواند
بدون دغدغه و در كمال متانت
به بيان باورهایی بپردازد که
با تعصبات محيط اجتماعی او يكسان نباشد
بسياری از مردم حتی شهامتِ داشتن چنين باورهايی را هم ندارند،،،
(آلبرت اینشتین)

احمقانه ترين
اشتباهى كه امكان دارد
هر آدمى در زندگى اش بكند،
اين است كه پيش خودش فكر كند
 كسی كه يك بار به او صدمه زده،
دوباره اين كار را نخواهد كرد!

با چوبهاى پوسيده نميشه
قايق و كشتى ساخت
و با أفكار پوسيده هم نميشه
زندگى و جامعه رو ساخت...

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

بوسه مار

لب فروبند، که پنهان شده چون بوسه ی مار
ای بسا نیش جگر سوز به دلداری تو
لب فرو بند، که از دشمن بد کاره ندید
آنچه دید این دل آواره ز غمخواری تو
لب فرو بند، که در مخمل سر پنجه ی مهر
ناخن گرم تو آماده قهر است و ستیز
لب فرو بند، که لبخند دلارای فریب
آب افسون نزند بر سر این آتش تیز
لب فرو بند، که این غنچه ی آلوده بزهر
به که در پرده فشاند پر نشکفته بخاک
لب فروبند،که بر شانه ی من جز تو نکوفت
تیغ دلسوزی سوهان زده بر دست خاک
لب فرو بند، فرو بند لب از نغمه ی مهر
کانچه از نرمی خوی تو بمن رفت بس است!
بیش از اینم به هواداری بیهوده مسوز
که نه بیمم ز گناه است و نه با کم ز کس است
دست بیگانه گرم در شکند پشت امید
فارغم،فارغم از چون تو و از خویشی تو
سر خود گیر، که در پرده ی این یاری گرم
فتنه ها خفته بدامان بداندیشی تو

فریدون توللی

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست
مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

چهار شنبه 30 تير 1395برچسب:, |

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام
 باید سلام کرد و جواب سلام شد
بر هر کسی که هست از این هیچ کس سلام
 فرقی نمی کند که کجایی ست لهجه ات
اترک سلام ، کرخه سلام و ارس سلام
 ظهر بلوچ ، نیمه شب کُرد و ترکمن
صبح خلیج فارس، غروب طبس سلام
 بازارگان درد! اگر می روی به هند
از ما به طوطیان رها از قفس سلام
 "دیشب به کوی میکده راهم عسس ببست"
گفتم به جام و باده و مست و عسس سلام
 معنای عشق غیر سلام و علیک نیست
وقتی سلام رکن نماز است، پس سلام!
 قبل از سلام جام  تشهد گرفته ایم
ما کشتگان مسلخ عشقیم، والسلام!

دو شنبه 28 تير 1395برچسب:, |

هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای هستی من و مستی تو، افسانه‌ای غم افزا

کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی؟

ز هستی، نصیبم بود درد بی نهایت

چنان نی، ندارم سر شکوه و شکایت

چرایی غمین، اقامت گزین به درگاه می‌فروشان

گریز از محن، چو من ساغری بزن، ساغری بنوشان!

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای دل، چه ز جانم خواهی؟، ای تن، ز چه جانم کاهی؟

ترسم که جهانی سوزد، از دل چو بر آرم آهی

به دلم نه هوس، نه تمنا باشد، چه کنم که جهان همه رویا باشد!

بگذر ز جهان همچون من، افشان به جهانی دامن

بزمم سیه اما سازد جمع دگران را روشن

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای هستی من و مستی تو، افسانه‌ای غم افزا

کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی؟

 نواب صفا

چهار شنبه 23 تير 1395برچسب:, |

دیوان طوطی همدانی

جدیدترین و کاملترین چاپ دیوان طوطی همدانی توسط انتشارات (نشر حمهوری)

منتشر و در اختیار علاقمندان قرار گرفت . 

مرکز پخش: میدان انقلاب خیابان شهدای ژاندارمری غربی پلاک 194 تلفن 14 08 41 66

خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابسرای مهدی تلفن 33123741

همدان خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین  

تلفن 09123130863

 

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

دیوان غمام همدانی

تهران خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابسرای مهدی تلفن 33123741

همدان خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین  

تلفن 09123130863

 مرکز پخش گروه فرهنگی مَتا تلفن:  863 30 31 0912 

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

دیوان ریاض همدانی

تهران خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابسرای مهدی تلفن 33123741

همدان خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین  

تلفن 09123130863

 مرکز پخش گروه فرهنگی مَتا تلفن:  863 30 31 0912

 

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |