صاحبدلان

Sahebdelan

lمحمود توحیدی امین (مَتا)
lمحمود توحیدی امین (مَتا)

اللهُ رَبّي و عليٌ امامي ------ سلام بر هواخواهان جان و دل ، نه غوطه وران درآب و گِل
matasina.2015@gmail.com

موضوعات

صاحبدلان


پیوند ها

صاحبدلان

تابناک

تنزیل

ويكي پديا

تيبيان

دائرة المعارف بزرگ جهان اسلام

فرهنگ لغت گوگل

قرآن

اخبار پارسيك

خط نيوز

فرهنگ لغت فارسی

دانلود آهنگ جدید

تور آنتالیا

لیزر عقب چرخ

دانلود آهنگ های جدید

دانلود آهنگ جدید

سایت همسریابی

فروش آنتی ویروس

تور مالزی

هدایای تبلیغاتی

مطالب اخير

بابک خرمدین - هما ارژنگی

روزی که کلک تقدیر، در پنجه ی قضا بود

دیوان اشعار منصوری

در این خاک زر خیز ایران زمین

سخنان طلایی

نقدی بر گفتگو در کاتدرال اثر بارگاس یوسا

بوسه مار

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام

هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی

دیوان طوطی همدانی

دیوان غمام همدانی

دیوان ریاض همدانی

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی

نگارا ، وقت آن آمد که یکدم زآن من باشی

زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید

بوستان سعدی 1

چگونه می توانیم انسان با نشاطی باشیم؟

شادی و غم

مثبت اندیش باشیم.

با امید و توکل پیش بسوی فرداهای بهتر

کتاب برگ سبز

درس عبرت یا زندگانی من

انتخابات اگر که بود آزاد، من تو را انتخاب می کردم

خواهم ای دل محو دیدارت کنم

گل بوته های وحشی دشت امیدم

کفر و ایمان

محبت و عشق

چنین شنیدم که لطف یزدان به روی جوینده در نبندد

دیوان طوطی همدانی

ای آنکه از نام خوشت، زینت گرفته نامه ها

ای مونس جان از پرده درآ

ای دل به هوش باش که آمد حبیب ما

مخور لقمه جز خسروانی خورش

یکی گفتا به مجنون با صد الفت

نامه بدون نقطه

انجمن حجتیه

شلاق در قرآن

دیوان کامل طوطی همدانی

دیوان غبار همدانی --- دیوان وحدت کرمانشاهی

دیوان اشعار منصوری

غمزه چشم تو عاقل می کند دیوانه را

دیوان طوطی همدانی - کلیات

مراقبه

سنگسار

مذهب

اصناف دینداری

زیبایی درونی

تو با شیرین زبان های من فرهاد بازی کن

پیوند های روزانه

تردمیل باشگاهی

طرح کناف

کابینت اشپزخانه

نمای ایرانی

بانک اطلاعات ساختمانی

املاک تهران املاک اصفهان

دستگاه تصفیه آب صنعتی RO

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

وبلاگ دهی LoxBlog.Com

امكانات جانبي

RSS 2.0

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 110
بازدید هفته : 372
بازدید ماه : 2068
بازدید کل : 158054
تعداد مطالب : 664
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

فقط خدا

یک شنبه 29 تير 1395برچسب:, |

بابک خرمدین - هما ارژنگی

سروده باک خرمدین، از بانو هما ارژنگی شاعر وطنخواه آذربایجانی
نخستین سمفونی برای باک خرمدین
بابک دلیر زیر یوغ و بند! ژنده شیر نر بسته در کمند؟
آه از این ستم وای از این  فسون
شهسوار یل میرود اسیر تا به سامرا نزد گرگ پیر
فوج دشمنان ترک و تازیان روز و شب همه در کنار او
لیک در قفا «قلب ملتی» می تپد زغم سوکوار او
معتصم همان خصم بدنهاد
بار گاه او خانه فساد خود نشسته در انتظار او
پیر و نوجوان کودک و کلان
گر د دارالعام  صف کشیده اند
بابک غیور با ردای سرخ
بر نشسته بر پیل کوهوار
همچو شیر نر پر دل و همچو کوه بذ سخت و استوار
جمع تازیان  گرد او به صف
نیز ه ها به دست تیغ ها به کف
معتصم بر او بانگ میزند  :
"مرد نا خلف کیستی ؟ بگو..
نیست پاسخی بهر پرسشش
دیدگان خلق سوی بابکان خیره می شود
آن دلیر  گرد میرود به پیش
خورده بر لبش مهری از سکوت
نیش خنجری در نگاه او
بار دیگر ش میدهد

شنبه 27 شهريور 1395برچسب:, |

روزی که کلک تقدیر، در پنجه ی قضا بود

روزی که کلک تقدیر در پنجه قضا بود
بر لوح آفرینش، غم سرنوشت ما بود
زان پیشتر که نوشد خضر آب زندگانی
ما را خیال لعلت، سرمایه بقا بود
روزی که می گرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود
ساقی شراب شوقم دیشب زیادتر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم، بجا بود
بر عاصیان هر قوم، بگماشت حق بلایی
 ما خیل عشقبازان، هجرانمان بلا بود
ساقی لباس زهدم  صد ره به می فرو شست
تا پاک شد ز رنگی کالوده ی ریا بود
گر در محیط حیرت غرقم گناه من چیست
در کشتی وجودم، عشق تو ناخدا بود
می خواستم که دل را از غم خلاص یابم
داغ جدایی آمد، وین آخرالدوا بود   
از کتاب جام سخن  (غبار همدانی)

شنبه 27 شهريور 1395برچسب:, |

دیوان اشعار منصوری

تهران -- خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابفروشی مهدی

تلفن  : 41 37 12 33  حاج آقا آصفی

همدان  خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین

تلفن پخش : 863 30 31 - 0912  توحیدی

چهار شنبه 13 مرداد 1395برچسب:, |

در این خاک زر خیز ایران زمین

در این خاک زرخیز ایران زمین / نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود / وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان / گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک / همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد / ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود / گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما / که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان / کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ / خرد را فکندیم این سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما / کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود /  همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت / کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر / گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت / نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت / که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد / که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند /  کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم / کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن / به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است / دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم  / برون سر از این بار ننگ آوریم

در زیر به برخی ایرادهای آشکار این قطعه می‌پردازم:
۱- عبارت‌های نامناسب: خاک زرخیز، آریایی نژاد، نان‌آور: این ترکیب‌ها از ساخته‌های جدید زبان پارسی است و در گذشته، دست کم در زمان و زبان فردوسی، دیده نمی‌شده است.

۲- عبارت‌های بی‌معنا: بنده‌ی ناب یزدان یعنی چه؟! لابد در برابر بنده‌ای است که «شیشه خرده» دارد؟
۳- اشکال تاریخی: در شاهنامه «هوش» به معنای امروزی آن در عبارت «باهوش» به کار نرفته است بلکه به معنای زیرکی و تیزبینی و نیز مخالف مستی است. مانند:
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین /  پس از مرگ بر من کند آفرین
ز می خفته و دل ز هش رفته بود
(البته بد نیست اشاره کنم هوش یکی دو بار هم در شاهنامه به معنای کاملا متفاوت یعنی به معنای مرگ به کار رفته است. مانند این بیت در داستان رستم و اسفندیار:
ورا هوش در زاولستان بُوَد  / به دست تهم پور دستان بود.)
۴- جمله‌های بی‌معنا:
در این کشور آزادگی ارز داشت / کشاورز خود خانه و مرز داشت
کشاورز خانه و مرز داشت یعنی چه؟ کشاورز چگونه می‌تواند مرز داشته باشد؟ «ارز داشت» نیز عبارت بی‌معنایی است که به سبک فردوسی نمی‌خورد.
۵- شاهکار بعدی «این فردوسی» بیت زیر است:
بسوزد در آتش گرت جان و تن / به از زندگی کردن و زیستن
لنگه‌ی دوم «به از زندگی کردن و زیستن؟» یعنی چه؟ فرق زندگی کردن و زیستن چیست؟ اینجاست که باید گفت «المعنی فی بطن الشاعر» (می‌گویند روزی شاعر عربی شعری معمایی گفت و برای شاعر دیگری فرستاد که اگر راست می‌گویی جواب این معما را پیدا کن. شاعر دوم هم در پاسخ گفت: المعنی فی بطن الشاعر یعنی معنا یا جواب معما در شکم خود شاعر باد! و البته پاسخ معما «خنجر» بود!)
۶- بیت آخر هم کم ایراد نیست: سر از بار ننگ بیرون آوردن یعنی چه؟ معمولا از زیر بار ننگ بیرون می‌آیند نه این که فقط سرشان را بیرون بیاورند.
۷- غلط‌های املایی: از همه بامزه‌تر آن که این فردوسی آن قدر بی‌سواد است که فرق «خار» و «خوار» را نمی‌دانسته و گفته «گشتیم خار»!

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

سخنان طلایی

گاهی آدمها باهم به دعوا بر می خیزند، نه برای کشف حقیقت بلکه برای پنهان کردن آن.
ماکسیم کورکی

تنها کسی که  لایق عشق است ، کسی است که معنی حرفهای نزده ات را ، بهتر از خودت بفهمد.
لئون تروتسکی

زخم‌ها خوب می‌شن و جاشون کم‌کم از بین می‌ره.
ولی یه زنگ تلفن واسه برگردوندن تموم دردا بسه...!

خدای من! کمکم کن؛
پیمانی که در طوفان با تو بستم را در آرامش فراموش نکنم...

بر آنان که به خداوند، خود
و دیگران عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست...

آرامش سهم قلبی ست که در تصرف خداست....

مادرم فرشته  است ، ولي هيچ وقت نديدم پرواز کند...
زيرا به پايش من را بسته بود..
خواهرم را، پدرم را و همه ي زندگيش را..
معذرت مي خواهم نيوتون! راز جاذبه، 'مادر' من است
معذرت مي خواهم اديسون! چرا که 'مادر' من اولين چراغ زندگي من است!


ما همیشه خدا را در آسمان ها می جوییم؛
غافل از اینکه، خدا همین جاست، کنار ما و از رگ گردن به ما نزدیک تر...

گاهي چه دلگير مي شوي از خدا
و گاهي چه بي اندازه دلت برايش تنگ مي شود؛
گاهي از حكمتش شاكي و گاهي راضي؛
گاهي مشكوك و گاهي مجذوب عدالتش مي شوي؛
گاهي از رگ گردن به تو نزديكتر و گاهي دور مي شود از تو؛
گاهي قدرتش در لبخند تو جاري مي شود و گاهي در گريه ات؛
خدا همان خداست،
كاش اينقدر ما گاهي به گاهي نمي شديم

خدایا، دلم همانند قبله نماست
وقتی عقربه اش به سمت تو می ایستد
آرام می گیرد

گاهی تنها یک دعا کافی است تا همه چیز عوض شود .

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد،
ما همه همسفر و رهگذریم؛
آنچه باقیست فقط خوبی هاست

رنگ ها محو می شوند، معبدها فرو می ریزند،
 امپراطوری ها سقوط می کنند، مهربانی جاودانه است.

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن.

فرقی نداشت دیشب و امشب برای من
جز آنکه بر نبود تو یک شب اضافه شد .

روزگارم را سیه کردند و می گویند شب است
آتشی برجانم افروختند می گویند تب است

در سکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دلدارها از هم جدا
وای براین حکم و این قانون زشت.

سفره ای از سکوت می چینم
‏خسته از انتظار و دوری ها
‏سال هایی که آتشم زده اند
‏وسط ⁧ 'چارشنبه سوری' ⁩ ها


آدمی که انتقام می گیرد زیرک نیست،
عمر و زندگی خود را صرف هزار
فتنه، فساد و باطل می کند.
 زیرک کسی است که به دنبال خوبی است.

به دشمنانت ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﻢ ﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺎنت جای ﻋﻤﯿﻖ ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺩﻗﯿﻖ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ .

ثروت من کسانی هستند که با یادشان لبخندی از محبت بر لبانم می نشیند،
کسانیکه هیچ دیواری مانع گرمای وجودشان نمی شود...

موفقیت اتفاقی است که در انتها رخ می دهد نه در ابتدا!
آنهایی که انتظار دارند از همان ابتدا موفقیت آنها تضمین شود معنای موفقیت را نمی دانند

چيزي دردنيا، قدرتمندتراز، نيروي مثبتِ يك لبخند،
يك كلمه اميدوار كننده و اينكه تو مي تواني نيست.
آنهم وقتي كه ، شرايط سخت فرامي رسد.

وجود هیچکس غم‌ها را از بین نمی‌برد اما کمک می‌کند با وجود غم‌ها محکم بایستیم ،
درست مثل چتر ، که باران را متوقف نمی‌کند، اما کمک می‌کند آسوده زیر باران قدم بزنیم.
ابرها به آسمان تکیه می کنند ؛ درختان به زمین و من به خدا..

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺳﻠﻮﮎ ﺍﺳﺖ!
ﯾﮏ ﻧﯿﺎﺯ، ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﯾﮏ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺣﺮﻣﺖ ﺍﺳﺖ، ﻣﻨﻔﻌﺖ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺧﻠﻮﺹ ﺍﺳﺖ، ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺻﻔﺎﯼ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻼ‌ﻫﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﯾﻢ. ﺑﯽ ﺭﯾﺎ، ﭘﺎﮎ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ...
ﻻ‌ﯾﻖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ

ڪم باش !
اصلا هم نگرانِ
ڪم شدنت نباش ،
آنڪس ڪه اگر
ڪم باشی گمت کند ،
همانيست ڪه اگر زياد باشی
حيفت می ڪند !
سعی نڪن متفاوت باشی ،
فقط خوب باش !
اين روزها خوب بودن
به اندازہ ڪافی متفاوت است

اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که، آنچه برای من خوب است،
 لزومی ندارد که برای دیگران هم خوب باشد،
 آنگاه دنیای شاد و خوشایندتری می داشتیم.
تئوری انتخاب به ما می آموزد که دنیای مطلوب من،
اساس و شالودۀ زندگی من است و نه
اساس و شالودۀ زندگی دیگران

كمتر كسی می تواند
بدون دغدغه و در كمال متانت
به بيان باورهایی بپردازد که
با تعصبات محيط اجتماعی او يكسان نباشد
بسياری از مردم حتی شهامتِ داشتن چنين باورهايی را هم ندارند،،،
(آلبرت اینشتین)

احمقانه ترين
اشتباهى كه امكان دارد
هر آدمى در زندگى اش بكند،
اين است كه پيش خودش فكر كند
 كسی كه يك بار به او صدمه زده،
دوباره اين كار را نخواهد كرد!

با چوبهاى پوسيده نميشه
قايق و كشتى ساخت
و با أفكار پوسيده هم نميشه
زندگى و جامعه رو ساخت...

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

نقدی بر گفتگو در کاتدرال اثر بارگاس یوسا

رمان، علیه تک لایه‌گی اعتقادی کاراکترهایش


 

در دوره نوجوانی من یک روانشناس در ایران بود به نام دکتر ناصرالدین صاحب زمانی که کتابی بنام «کتاب روح بشر» نوشته بود. و در آن نوشته بود که زن و شوهر ثروتمندی یک بار به سینما می‌روند و به حا ل پسر بچه‌ی بی‌نوایی در فیلم گریه می‌کنند. اما وقتی از سینما بیرون می‌آیند پسر بچه‌ی بینوایی را که به ماشین لوکس آنها دست زده بود کتک می‌زنند کتاب این تضاد وتناقض را در روان انسان شرح داده بود. من می‌خواستم در اینجا این نکته را باز کنم که احساس زن و مرد در هنگام دیدن فیلم احساسی نااصیل و ناسالم نیست. تمایل به نیکی در ذات انسان و در طبیعت جمعی و مدنی او نهفته است. میل به شرارت، واکنش انسان به فقدان اخلاق و مدیریت اجتماعی است. هنر خوب وادبیات با کیفیت، ابعاد گوناگون و کثیرالاضلاع شخصیت را می‌کاود و به مخاطب خود نشان می‌دهد. در واقعیتِ زندگی ما نمی‌توانیم به همه‌ی لایه‌های شخصیتی یک آدم از لحاظ درونی، بیرونی، اخلاقی، فرهنگی، تربیتی و غیره پی ببریم. در زندگی، ما فقط برش کوتاهی از شخصیت آدم را می‌بینیم و از کنار سایر جنبه‌های آن رد می‌شویم. کار هنرمند این است که مجموعه‌ای از این برش‌ها و لایه‌هایی را که شخصیت آدم را می‌سازند در جلو و پیش چشم خواننده قرار می‌دهد. و این کاری است که در رمان گفتگو در کاتدرال به نحوی خیره کننده و تکان دهنده انجام می‌شود.

دُن فرین سرمایه‌دار است، هم جنس گراست، خانواده دوست است و از قِبَل معاملات اقتصادی با حاکمیت ضدملی، سرمایه‌ی کلان می‌اندوزد، آدم شارلاتان و حقه‌بازی نیست و به زنِ از قدرت افتاده‌ای که رفیقه‌ی دوست او بوده است کمک مالی و حمایت معنوی می‌کند. یعنی زنی را که پیشتر رفیقه‌ی رئیس سازمان امنیت بوده است و سپس مورد اجحاف و ستم او قرار گرفته است و به روز سیاه افتاده است.

سانتیاگو کاراکتر اصلی رمان، پسر کوچکتر اوست. جوانی که کمونیست می‌شود روحی انسانی و لطیف دارد و بسرعت از سیاست زده می‌شود. دن فرین که آنتی کمونیست است، به پسر کمونیست شده‌اش می‌گوید کمونیست بشوی بهتر است تا این که عرق خور بشوی. سانتیاگو فرزند دون فرین، خانواده‌اش را ترک می‌کند (چرا که نمی‌تواند جذب فرهنگ بورژوایی خانواده‌ی متمول خود بشود) و بدینسان دردی کاری به جان پدرش می‌زند.

شخصیت دیگر رمان، آمپرسیو است. سراسر رمان گفتگویی است که بین او و سانتیاگو در کافه‌ای بنام کافه کاتدرال در می‌گیرد. امپرسیو که راننده‌ی رئیس سازمان امنیت است، با آمالیا دوست دخترش رفتاری کاملا ناپسند دارد و رفیقه‌ی پیشین رئیس سازمان امنیت را بخاطر این که از رئیس بعدی‌اش دون فرینو کمک مالی می‌گیرد، به قتل می‌رساند. ولی این راننده‌ی دئیس سازمان امنیت که از آدم کشی ابایی ندارد، پس از تغییر رژیم سیاسی و به هنگام زندگی پنهانی‌اش خود را به عنوان یک رنگین پوست مورد اجحاف و تعدی می‌بیند و یوسا از این لحاظ خواننده را با او همدرد می‌کند و استبداد سنتی جامعه‌ی استبدادزده را به انتقاد می‌کشد. این نقد را یوسا با تبدیل کردن یک عامل شریر به یک قربانی مظلوم، به اوج می‌رساند و لایه‌ی جدیدی از مناسبات انسانی را در جهانی که خشونت در آن سنتی دیرپا است، برجسته می‌کند. رمان اینجا به ما می‌آموزد که شریرانی مانند قذافی و اسد و ولی فقیه پس از سقوط نیز باید در حفاظت قانون و حقوق انسانی قرار داشته باشند.

این چند بعدی بودن شخصیت انسان را نمی‌توان با خواندن فلسفه هگل یا مارکس و کانت بدست آورد. هنر می‌تواند این اعجازرا بکند که چهره‌های نسبی انسان را در گستردگی‌اش و در لایه‌های مختلف روح یک آدم نشان بدهد.

با این همه در رمان دو چهره‌ی مطلق وجود دارد.اما این مطلق‌ها نیز تنها در رمان مطلق‌اند. چرا که رمان مجبور است در نقطه‌ای به پایان برسد. در حالی که در زندگی، یعنی بر بستر اصلی رمان، نمی‌توان امکان نسبی شدن را از هیچ مطلقی سلب کرد. یعنی نسبیت، پتانسیل نامحدودِ جوهرِ مطلقِ روح انسان در تاریخ است. پس درحقیقت، رمان پس از پایان ادامه می‌یابد.

در کجا ادامه می‌یابد؟ در جهانِ رمان بطور کلی، که به گفته‌ی فوئنتس با انتشار دن کیشوت آغاز شده است و پس از آن هر رمان دیگری تکرار رمان بزرگ سروانتس است. ماده‌ی اخلاقی این تداوم را یوسا در شیوه‌ی برخورد عمومی رمان با کاراکترهایش نشان می‌دهد. اینجا رمان یک لابراتوارِ روان- جامعه‌شناختیِ چندلایگیِ شخصیت انسان است.

دو چهره مطلق، یکی دن کایو، رئیس سازمان امنیت است و دیگری «دن گیلاریو»ی خرده سرمایه‌دار. اولی خیلی راحت ستم می‌کند، به بند می‌کشد و شکنجه می‌کند و دومی به هیچ قرار داد اخلاقی و انسانی در راه منافع‌اش پای بند نیست. این‌ها چهره‌هایی هستند که با هیچ مشروطیت انسانی - در رمان - خود را محدود نمی‌کنند.

و باین ترتیب می‌بینیم با مرگ قهرمان که نماد شخصیت تک لایه است، ضد قهرمان به حیات خود ادامه می‌دهد. به زبان نیچه اگر بگوییم، پس از مرگ خدا، که نماد اخلاقی قهرمان تک‌لایه ‌است، شیطان یکه‌تاز جهان انسانیِ ما می‌شود و با تغییر صوری چهره‌ها و نقش‌های خود، ما را می‌فریبد. به لباس ولی‌ها و امامان در می‌آید و یا «مقام امنیتی» با چهره‌ی انسانی خلق می‌کند تا به جنگ جمهوری اسلامی برود. نمیدانم اگر هگل بود هنوز می‌گفت :«تاریخ، با همه‌ی شرارت‌هایش، تلاش انسان برای رسیدن به آزادی است.»؟ شاید هم او درست گفته است. چرا؟ چون یوسا هنوز می‌نویسد! چون ادبیات هنوز می‌تواند پرچم مونیسم تک‌لایه گرا را در هیات نیزه‌ای چوبین، که دن کیشوت آن را به زمین می‌کوبد، به تصویر کشد. یوسا، که شیفته‌ی آزادی‌خواهی سارتر و کامو بود، پایان عصر تک‌لایگی قهرمانی را ابتدا بر زمینه‌ای از یکه‌تازی شرارت‌های تک‌لایه‌گرا نشان می‌دهد و سپس با دندان‌های تیزِ ادبیات، حاکمیت این شرارت‌ها را در تاریخ به نبرد می‌طلبد.

مکاشفه‌ی هویت و نفی رئالیسم هدایت شده

پیدایی غول‌های رمان در امریکای لاتین زاده‌ی این دو ویژگی عمده است:
۱. رمان در آمریکای لاتین هیچ واقعیتی را بر تخت پروکراستِ رئالیسم سوسیالیستی نمی‌خواباند و در عین حال به ادبیات بورژوایی در نمی‌غلتد.

۲. مکاشفه‌ی هویت متعادل می‌کند. مکاشفه‌ی هویت، واکنش اخلاقی آمریکای لاتینِ همیشه شکست خورده – به گفته‌ی کارلوس فوئنتس – از آمریکای شمالی همیشه پیروز است و این به ادبیات آمریکای لاتین شخصیت می‌دهد.

ترکیب این دو ویژگی عمده به ادبیات آمریکای لاتین خون می‌رساند و به آن هویت می‌دهد.
کارلوس فوئنتس از قول «باختین» در باره‌ی گوگول می‌نویسد : «گوگول، پِرسِئوسی است که سر«مدوسا»ی یقین را از تن‌اش جدا ‌کرد.» با این ویژگی دیگر نمی‌توان اسیر هیچ رئالیسم هدایت شده‌ای بود. در سیاست هم دیگر نمی‌توان منافع ملی را به منافع پرولتاریای پیروز در یک کشور دیگر تحویل داد. پس چند بعُدی شدن کاراکترها در رمان آمریکای لاتین از آسمان نمی‌آید. بلکه با قطع سر «مدوسا»ی یقین در ادبیات ارتباط دارد. این است که می‌گویم بدون ادبیات، ما همیشه برغم حرف‌هایی که می‌زنیم صاحب همان ذهن‌های بسته‌بندی شده باقی می‌مانیم.

رمان گفتگو در کاتدرال در سال ۱۹۶۹ نوشته شده و این درست همزمان با تحول فکری و تجربی نویسنده‌ی آن است. از این زمان است که او از یک چپ به یک اصلاح طلب آزادی‌خواه تبدیل می‌شود.و ماحصل آن فاصله‌گیری آشکارتر با رئالیسم هدایت شده است.

رمان آمریکای لاتین خواننده‌ی ایرانی را هم زیر تاثیر مکاشفه‌ی هویت و استحکام اخلاقی برخاسته از آن قرار می‌دهد و هم تعادل و استقلال فرهنگی او را با نشان دادن سر بریده‌ی مدوسای یقین تضمین می‌کند.

اصلاح‌طلبان آزادی‌خواهی چون یوسا و فوئنتس اصلاح‌طلبان لیبرال به معنی رایج نیستند. آن‌ها بیشتر اصلاح‌طلبان سوسیالیستی هستند که به سوسیالیسم غیرایدئولوژیک و به گونه‌ای از عدالت‌خواهی پا می‌فشرند که برای آزادی فردی ارزشی همسان با عدالت که قاره‌ی آن‌ها سخت به آن نیازمند است، قائل‌اند. یوسا در جنگ آخر زمان تنها خشونت بی‌مرز فاناتیسم مذهبی را نشان نمی‌دهد، بلکه همزمان خشونت‌گرایی بورژوازی بی‌شخصیت و بی‌ریشه‌ را نیز زیر مهمیز انتقاد تند خود قرار می‌دهد. و بدینسان است که رمان در آمریکای لاتین از گونه‌ای نظریه‌ی حد وسط و آزادی‌خواهی ِ مصمم جانبداری می‌کند و با استحکام اخلاقی خود بحران اجتماعی دوران ما را به چالش می‌طلبد.

نفی خشونت در همه‌ی ابعاد

یوسا در رمان «جنگ آخرزمان» و در «سور بز» خشونت را که مستخدمِ قدرت در جامعه‌ی استبدادزده است، موشکافانه نشان می‌دهد و غده‌ی سرطانی آن‌ را جراحی می‌کند. اما در رمانِ «سال‌های سگی»، ساختار نظامی و سلول‌های آموزشی خشونت‌ساز ارتش را در یک نظام اجتماعی بیمار بر تخت جراحی رمان می‌خواباند. در «گفتگو در کاتدرال»، اما، خشونت در بعدی جامعه‌شناسانه به نقد کشیده می‌شود. اینجا کاراکترها دو گروه‌اند؛ دسته‌ای که زیر تاثیر جادوی قدرت، خشونت می‌کنند و دسته‌ای که مظلومانه قربانی خشونت می‌شوند، یعنی قربانی فقر مالی و اخلاقی نظم اجتماعی می‌شوند، نظمی اجتماعی که فاقد جهت‌یابی انسانی است. آمبرسیو (یکی از کارکترهای رمان)، فردی از این لایه از آدم‌های بینواست. ماده خامی که او را خشونت‌پذیر می‌سازد، بی‌تفاوتی است. و این بی‌تفاوتی را زیر تاثیر جادوی شغل بدست می‌آورد. شغل رانندگی برای رئیس سازمان امنیت کشور با شندرغاز حقوق است که چشم‌های او را بر کارکرد وزارت خانه‌ی شکنجه می‌بندد. یوسا اینجا نیز پیرو سارتر است. و نقش جنایتکاران کوچک و بالقوه را در یک نظم اجتماعی غیر انسانی برجسته می‌کند. آمبرسیو پس از سقوط رژیم سیاسی هم راننده و هم مستخدم ارضای نیازهای همجنس‌گرایانه‌ی دن فرینو می‌شود. و سپس فاحشه‌ای را به قتل می‌رساند. و پس از آن شغل جدیدی پیدا می‌کند: شغل سگ‌ کشی. و برای اداره‌ی بهداشت سگ‌های مشکوک به‌هاری را در گونی می‌کند و با بی‌تفاوتی کامل به قتل می‌رساند. اینجا یوسا شغل جدیدی را در نظام فاسد اجتماعی کشف می‌کند. و خشونت را به مثابه شغل پیش روی خواننده می‌گذارد. آمبرسیو تجسم تاریخ خشونت و روند علت و معلولی آن در دو نظام ظاهرا متفاوت سیاسی است.

به راستی یک سرباز میدان تیر یا یک زندانبان شاهد شکنجه‌های روزمره تا چه حد از این امکان برخوردار است که در رژیمی دیگر به شغلی شرافتمندانه روی آورد؟ و کانون پیدایی خشونت به مثابه شغل در کجا قرار دارد؟ در قانون، قانونی که با تجویز مجازات اعدام وحدت تاریخی و بیولوژیک شباهت انسانی را با دندان‌های گرگی‌اش از هم می‌درد و لایه‌ای از خشونت‌کاران خلق می‌کند که تخصص‌اش اعمال خشونت است. لایه‌ای که سلامت روح و روان خود را برای لقمه‌ای نان قربانی می‌کند. شکلی دیگر از این خشونتِ نظم اجتماعی را داستایفسکی در کاراکتر سونیا در رمان جنایت و مکافات نشان می‌دهد که برای لقمه نانی بخاطر خواهران و برادرانش خود را می‌فروشد.

بی‌تفاوتی «آمبرسیو» در برابر جادوی شغل، بازتاب آن ذهنیتی در نظم اجتماعی است که جهت یابی انسانی خود را از دست داده‌ است.

با اینهمه در رمان «گفتگو در کاتدرال» دو کاراکتر را می‌بینیم که قربانی خشونت‌اند، بدون این که به عامل خشونت تبدیل شوند: سانتیاگو پسر کوچک «دُن فرینو» که طبعی ملایم دارد، از همه‌ی ثروت خانواده‌اش چشم می‌پوشد تا خود رااز فساد و خشونت مرسوم و ناپیدا دور نگهدارد. افزون بر سانتیاگو، با کاراکتر آمالیا روبروئیم که قربانی محض نظم فاسد موجود است.

یوسا در چهره‌ی آمالیا مظلومیت یک زن زحمتکش را در جامعه‌ی استبداد زده برجسته می‌کند. آمالیا در آغاز، کلفت خانواده‌ی دن فرینو است و سپس با کارگری روزانه در یک بیمارستان روزگار می‌گذراند، شوهر نخستین‌اش را که اختلال روانی پیدا کرده بود، سازمان امنیت به اتهام حرف‌های نامربوط علیه نظم اجتماعی موجود به گونه‌ای مرموز و تکان دهنده به قتل می‌رساند. شکنجه و حبس‌های دراز مدت یا اعدام افراد مبتلا به اختلال کامل روانی در دو دیکتاتوری پیش و پس از انقلاب در ایران نیز به کرات تجربه شده است. او سپس به همسری آمبرسیوی تبهکار در می‌آید و وارد مرحله‌ای از مرگ تدریجی که زندگی نامیده می‌شود، می‌شود. یوسا با کاراکتر سانتیاگو نشان می‌دهد که حقیقت در جامعه‌ی بشری نمرده است و هرگز نمی‌میرد. رمان بدینسان هم دینامیسم داستانی و روایتی پیدا می‌کند که خواننده را از خستگی بیرون می‌آورد و هم از افتادن به دامن یک نقد سیاه و یکسویه و بی‌چشم انداز نجات پیدا می‌کند. یوسا اینجا هم پیرو سارتر است. اگر هنوز هم کسانی هستند که مصون از ابتلا به اپیدمی خشونت‌اند، پس هیچ جبرمطلقی وجود ندارد که خشونت را سرنوشت دیگران کند. جبر خشونت آفرین را تنها باید در کارکرد نظام اجتماعی جست.

بسیار دشوار است که آدم بدون ادبیات و رمان از یک لایه گی، تک بعدی و تک هویتی بودن رها بشود. وقتی که این یا آن آدم را محکوم می‌کنی در واقع با یک ضلع از شخصیت او ضلع‌های دیگر شخصیت او را سرکوب می‌کنی و با این کار چند لایه‌گی کاراکتر خودت را قربانی لایه‌ی ایمانی شخصیت‌ات می‌کنی. نگاه تو به خودت پژواک نگاه تو به دیگری است. با این تک‌لایگی است که به قلمرو سیاست عدالت‌خواه که وارد می‌شوی سر از شوروی در میاوری.

این حقیقت را یوسا نه تنها با به مسخره گرفتن «آلخاندرو ماتیا» رهبر تروتسکیستی که با گروه ناچیزی می‌خواست آتش انقلاب سوسیالیستی را در کوههای آند بر افروزد، نشان می‌دهد، بلکه در منبع مطالعاتی مارکسیسم در جهان سوم یعنی در نشریات «کولتور سویتی»، یعنی همان چیزی که در ایران انتشارات پروگرس نامیده می‌شد، نشان می‌دهد. در آمریکای لاتین نیز مانند ایران تروتسکیست‌ها، چپ‌های جوان و چریک‌ها در آغاز با انتشارات پروگرس یا کولتور سویتی علیه حزب توده و احزاب سنتی کمونیستی مبارزه‌ی ایدئولوژیک می‌کردند. غافل از این که نشریات پروگرس و کولتور سویتی بازوهای تئوریک حزب کمونیست سنتی بودند. و به همین سبب بود که حزب سنتی توانست چپ‌های جوان را ببلعد.

یوسا در رمان‌اش نشان می‌دهد که چگونه ایمان به متافیزیکِ مارکسیسم از بیرون می‌آید و ایمان به متافیزیک دینی را در روح و روانِِ تشنه‌ی عدالتِ جوانان در جامعه‌ی فقرزده پس می‌زند و بجای آن می‌نشیند. یعنی مذهبی جانشین مذهب دیگر می‌شود. همین است که یوسا از: «اعتقاد دیوانه‌وار به مارکسیسم، [یعنی اعتقاد ایمانی] که راه را بر دیگران می‌بندد» سخن می‌گوید. خارکو و نامزدش آیدا، فعالان مارکسیست جنبش دانشجویی، تجلی این اعتقاد دیوانه‌وار‌اند. حتا سانتیاگوی کمونیست شده وقتی که پدر سرمایه‌دارش را به خوک تشبیه می‌کرد، از جنس همین قماش شده بود. بازگشت سانتیاگو از کمونیسم پی آمد نگاهی است که او به تصویر خود در آینه‌ی شخصیت تک لایه‌ی دوستان اش می‌اندازد. این تصویرِ موحد با طبع ملایم و انسانی سانتیاگو ناهماهنگ است. این تضاد روانشناسانه است که او را به تضاد سیاست و اخلاق می‌آگاهاند.

یوسا و سارتر

موقعیت ادبیات در آمریکای لاتین میان ادبیات بورژوایی و رئالیسم سوسیالیستی به این ادبیات موضعی اگزیستانسیالیستی می‌دهد. اگزیستانسیالیسمی که آزادی را بر ذات مقدم می‌داند. که در نبردی بنیادی و اگزیستانسیل با جوهر شریرانه‌ای بنام خشونت درگیر است. یوسا و فوئنتس با چنین پیش‌زمینه‌ای به کافکا، کامو و سارتر کاملا متمایل‌اند. نقد رمان او را من در اینجا با عبارتی از سارتر به نقل از یوسا پایان می‌دهم. روح و جوهر این برخورد انتقادی و انسانی سارتر در دیگر رمان‌های یوسا نیز جاری است. :
« ما نقش قهرمان را بازی می‌کنیم، چون ترسوئیم؛ نقش قدیس را بازی می‌کنیم، چون شریریم؛ نقش آدمکش را بازی می‌کنیم، چون در کشتن همنوعان خود بی‌تابیم؛ و اصولا از آن رو نقش بازی می‌کنیم که از لحظه‌ی تولد دروغگوئیم.»

ناصر کاخساز

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

بوسه مار

لب فروبند، که پنهان شده چون بوسه ی مار
ای بسا نیش جگر سوز به دلداری تو
لب فرو بند، که از دشمن بد کاره ندید
آنچه دید این دل آواره ز غمخواری تو
لب فرو بند، که در مخمل سر پنجه ی مهر
ناخن گرم تو آماده قهر است و ستیز
لب فرو بند، که لبخند دلارای فریب
آب افسون نزند بر سر این آتش تیز
لب فرو بند، که این غنچه ی آلوده بزهر
به که در پرده فشاند پر نشکفته بخاک
لب فروبند،که بر شانه ی من جز تو نکوفت
تیغ دلسوزی سوهان زده بر دست خاک
لب فرو بند، فرو بند لب از نغمه ی مهر
کانچه از نرمی خوی تو بمن رفت بس است!
بیش از اینم به هواداری بیهوده مسوز
که نه بیمم ز گناه است و نه با کم ز کس است
دست بیگانه گرم در شکند پشت امید
فارغم،فارغم از چون تو و از خویشی تو
سر خود گیر، که در پرده ی این یاری گرم
فتنه ها خفته بدامان بداندیشی تو

فریدون توللی

جمعه 1 مرداد 1395برچسب:, |

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست
مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

چهار شنبه 30 تير 1395برچسب:, |

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام

اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام
 باید سلام کرد و جواب سلام شد
بر هر کسی که هست از این هیچ کس سلام
 فرقی نمی کند که کجایی ست لهجه ات
اترک سلام ، کرخه سلام و ارس سلام
 ظهر بلوچ ، نیمه شب کُرد و ترکمن
صبح خلیج فارس، غروب طبس سلام
 بازارگان درد! اگر می روی به هند
از ما به طوطیان رها از قفس سلام
 "دیشب به کوی میکده راهم عسس ببست"
گفتم به جام و باده و مست و عسس سلام
 معنای عشق غیر سلام و علیک نیست
وقتی سلام رکن نماز است، پس سلام!
 قبل از سلام جام  تشهد گرفته ایم
ما کشتگان مسلخ عشقیم، والسلام!

دو شنبه 28 تير 1395برچسب:, |

هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای هستی من و مستی تو، افسانه‌ای غم افزا

کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی؟

ز هستی، نصیبم بود درد بی نهایت

چنان نی، ندارم سر شکوه و شکایت

چرایی غمین، اقامت گزین به درگاه می‌فروشان

گریز از محن، چو من ساغری بزن، ساغری بنوشان!

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای دل، چه ز جانم خواهی؟، ای تن، ز چه جانم کاهی؟

ترسم که جهانی سوزد، از دل چو بر آرم آهی

به دلم نه هوس، نه تمنا باشد، چه کنم که جهان همه رویا باشد!

بگذر ز جهان همچون من، افشان به جهانی دامن

بزمم سیه اما سازد جمع دگران را روشن

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای هستی من و مستی تو، افسانه‌ای غم افزا

کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی؟

 نواب صفا

چهار شنبه 23 تير 1395برچسب:, |

دیوان طوطی همدانی

جدیدترین و کاملترین چاپ دیوان طوطی همدانی توسط انتشارات (نشر حمهوری)

منتشر و در اختیار علاقمندان قرار گرفت . 

مرکز پخش: میدان انقلاب خیابان شهدای ژاندارمری غربی پلاک 194 تلفن 14 08 41 66

خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابسرای مهدی تلفن 33123741

همدان خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین  

تلفن 09123130863

 

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

دیوان غمام همدانی

تهران خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابسرای مهدی تلفن 33123741

همدان خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین  

تلفن 09123130863

 مرکز پخش گروه فرهنگی مَتا تلفن:  863 30 31 0912 

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

دیوان ریاض همدانی

تهران خیابان ایران جنب دبیرستان دخترانه علوی کتابسرای مهدی تلفن 33123741

همدان خیابان اکباتان سرای گلشن کتابفروشی خوشبین  

تلفن 09123130863

 مرکز پخش گروه فرهنگی مَتا تلفن:  863 30 31 0912

 

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی

 باید هر شبی را قدر دانست و تبدیل به یک شب نورانی کرد ، زیرا خداوند از شب و روز بیرون است

و سرّ آن که فرموده است قرآن را در ماه رمضان نازل کردیم این است که وقتی انسان متوجه طعام خاکی

و نیازهای جسمانی است آمادگی برای دریافت مائده آسمانی ندارد.

اما وقتی دهان از این لقمه های خاکی بست لقمه هایی از لقمه های افلاکیِ حکمت نصیبش می گردد

و به طور کلی باید گفت حال خوش روزه یعنی فراغت از نیازهای جسمانی بهترین زمان دریافت وحی و الهام است .

به خصوص روزۀ سخن می تواند گوش جان را در شنیدن پیامهای غیبی یاری کند . در چنین حالی است که فرشتگان

بر آدمی نازل می شوند و بر حسب استعداد و قابلیتِ هر کس برای او ارمغان هایی از اندیشه های بدیع ، شعرها و

موسیقی ها ، نقش ها و صورت ها و الهامات و بشارتها می آورند و عاشقان را برات آزادی می بخشند.

از این رو می توان با حافظ هم آواز شد که :

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تأثیر دولت از کدامین کوکب است

و نصیحت مولانا را به گوش گرفت که :

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

(جامی)

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

نگارا ، وقت آن آمد که یکدم زآن من باشی

 نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی
بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟
اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟
ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی
فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی
عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

دیوان اشعار عراقی .

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید

برگرفته از کتاب برگ سبز:

زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید: تنهایی و مصاحبت

بکوشید که تنهایی شما به درد مصاحبت و مصاحبت شما به درد تنهایی تان بخورد
این پندی است که آدمیان اگر در گوش کنند بیش از هزار گوشوار دُر و لعل بر زیب و فرّ ایشان می افزاید .
وقتی در صحبت یاران نیستید خود را زیور کنید برای زمانی که به صحبت ایشان می رسید با شعر یگانه ای که چون چراغ در تاریکی بدرخشد یا هنر تازه ای که جمالش جانها را طراوت بخشد ،

یا عشقی که شعله اش دلها را گرم کند ، یا کاری که باری را از دوشی برگیرد.
یا پیرایشی از کدورتها و غبارهای آیینه دل تا چون به مصاحبت یاران رسید
ایشان بتوانند سیمای خود را در آن آیینۀ بی غبار بنگرند و چنان که زیبنده است چهره بیارایند
خود را تکرار نکنید ، همان نباشید که از پیش بودید مانند خداوند باشید که فرمود :
«کُل یوم هو فی شأن» اطوار گوناگون عشق را بیاموزید و یاران را هر بار هدیه ای و ارمغانی و ره آوردی بیاورید تا به تازه رویی و تازه گویی از ملالت ها بکاهید و بر شادی  بیفزایید و از آن سوی دیگر مصاحبت شما باید با نازنینانی باشد که می توان به روی ایشان می گلگون نوشید و به هوش باشید که :

نخست موعظه پیر می فروش این است   

که از معاشر ناجنس احتراز کنید    

و بایسته است که آدمی اگر از دیو و دد ملول شده است ، چراغ به دست در جستجوی انسانهایی باشد که در مواجهه با ایشان چون ماه در مقابله با خورشید روشن شود و تاریکی فراقهای روح فرسا را به نور حضور ایشان منور گرداند و چنین مصاحبتی است که خاطره اش یونس را در شکم ماهی یار و مونس خواهد بود.

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

بوستان سعدی 1

یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته،

عابدی بر وی گذر کرد و  در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد

و گفت : اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراما ً

اگر من ناجوانمردم به کردار 

 تو بر من چون جوانمردان گذر کن 

**** 

دریای فراوان نشود تیره به سنگ

عارف که برنجد تنک آب است هنوز 

**** 

ای برادر چو خاک خواهی شد

خاک شو پیش از آن که خاک شوی

***

اذا رأیت اثیما کُن ساتِراً و حلیماً

یا من تُقَبِّح امری لِمَ لا تَمُر کریما 

***  

متاب، ای پارسا، روی از گنهکار

ببخشایندگی در وی نظر کن

اگر من ناجوانمردم به کردار

تو بر من چون جوانمردان گذر کن

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

چگونه می توانیم انسان با نشاطی باشیم؟

تکنیک های مدیتیشن از جمله شیوه های آرام بخشی روح و جسم است که زیر مجموعه درمان های

 طب جایگزین و  طب روانتنی قرار می گیرد. تکنیک ها و راه حل های این شیوه درمانی به تسکین

تنش ها و فشارهای عصبی انسان  کمک می کند و مانع از تجمع این تنش ها و اختلالات در بدن و

بروز بیماری های جسمی و روحی می شود.  استفاده از تکنیک ها و متدهای تنفسی و تمرکزی

این شیوه درمانی در طول روز در خانه یا محل کار به ما کمک می کند  تا گرفتاری های فکری،

 فشارها و استرس های فعالیت روزانه مان را در همان روز کنار بگذاریم و آنها را با خود به

روزهای بعد منتقل نکنیم.

افزایش نشاط با تکنیک تنفس

برای بدست آوردن نشاط و شادابی در طول روز می توانید صبح پس از بیدار شدن در محلی مناسب

و آرام که با هوای تازه و پر از اکسیژن صبحگاهی همراه است این متد را تمرین کنید. برای اینکار

لازم است به صورت چهار زانو بنشینید و خیلی  آرام با کمک دهانتان تنفس کنید.

در این حالت اجازه دهید دهانتان به مقدار کمی باز بماند و از این طریق عمل دم و بازدم را انجام دهید.

دقت کنید که نفس هایتان عمیق نباشد. به این ترتیب تمامی تمرکز خود را روی نفس های آرام و منظم

خود  متمرکز کنید تا در بدنتان احساس سبکی و ریلکسی کنید. پس از مدتی احساس سبکی و

شلی را در عضلات صورت،  فک ها و تمامی بدن حس می کنید. در این مرحله تنها کافی است

 که به واژه های خنده، شادی، نشاط، شادابی فکر کنید.  روی این واژه تمرکز کنید.

پانزده دقیقه در این حالت بمانید. این نشاط در سراسر روز شما را همراهی خواهد کرد.

عادت های بد را از خود دور کنیم

برای همه ما ممکن است این حالت پیش بیاید که در موقعیت حسادت یا قضاوت کردن دیگران بر بیاییم.

برای کنترل این حالت راه حل های متنوعی در شیوه درمانی و آرام بخشی مدیتیشن وجود دارد که

کاربردی ترین آنها  استفاده از تکنیک تنفس است. بسیاری از عادت های ذهنی ما با تغییر در

چگونگی تنفس مان قابل تغییرند. بنابراین  برای رهایی از حس حسادت یا قضاوت بهترین کار این است

 که به طور عمیق نفس بکشید به گونه ای که عضلات  شکم را به داخل کشیده و حین عمل بازدم

آنها را رها کنید. در این حین به این موضوع بیاندیشید که تمامی افکار منفی  و فضاوت های نادرست

 شما همراه با عمل بازدم از شما دور می شوند. به این ترتیب پس از یک تا دو دقیقه تنفس

عمیق خواهید دید که در شرایط راحت تری قرار دارید.

بعد از ساعت کاری این تکنیک را انجام دهید

پس از اتمام ساعت کاری در محل کار یا منزل و یا پیش از فرا رسیدن ساعت خواب بهترین راه حل

 برای دور کردن افکار شلوغ و کارهای باقی مانده استفاده از تکنیک آرام بخشی چشم ها در

شیوه درمانی مدیتیشن است. در این شیه با کمک ماساژ سطحی چشم ها و پلک ها به آرامشی عمیق

دست پیدا می کنید و تمامی برنامه ها و شلوغی های فکری را ازخود دور می کنید. برای این کار

لازم  است به مدت 15 تا 20 دقیقه در محلی آرام بنشینید و سرانگشتان هر دو دست را  روی

 پلک ها بدون هیچ فشاری قرار دهید. با انجام این کار به طور ناخودآگاه تمامی افکار و برنامه های

کاری از شما  دور می شود و آرامشی نسبی به سراغتان می آید.

پیشگیری از پرخاشگری با مدیتیشن

اگر در گروه افرادی قرار دارید که خیلی زود بر اثر حادثه یا اتفاقی نگران، عصبانی یا پرخاشگر

می شوند می توانید با تمرین تکنیک های تنفسی مدیتیشن بر این حالت غلبه کنید. بهترین راه

حل کاربردی برای پیشگیری از پرخاشگری تنظیم تنفس ها به حالت عمیق و کند است.

این کار موجب تخلیه بار منفی و انرژی کاذب ذخیره شده در بدنتان می شود و مانع از پرخاشگری

و رفتارهای شدید و غیرقابل کنترل می شود.

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |

شادی و غم

اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد  /  من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم  

بزرگترین فرصت و موقعیت برای شیطان زمانی است که ما دچار غم و اندوه باشیم ،

 چون انسان غمگین و محزون نه تنها برای خود و خانواده اش مفید نیست ، بلکه اثر منفی روی

 اطرافیان جامعه خود می گذارد . انسان شاد و مسرور بهتر از هر کس می تواند عبادت خالق و

 خدمت مخلوق را بجای آورد ، غم و اندوه انسان را از همه نعمت ها و برکات الهی محروم می کند

 غم و اندوه ویرانگر دنیا و آخرت انسان است ، اگر ما خود را دوست داشته باشیم نه غم گذشته را

 می خوری و نه غصه آینده را ، با عشق و توکل بخدا در راه حق و سالم حرکت کرده به پیش

 می رویم - خدا ما را شاد ، قوی ، سالم و مفید برای خود و جامعه می خواهد کسی که قدر خود را

 بشناسد اجازه  ورود غم و اندوه را به قلب خود نمی دهد و البته غم و اندوه هم جرات ورود به قلب

 اورا ندارد چون همه مي دانيم يكي از مهلك ترين عوامل كه هر كسي را از پا مي اندازد  و كمر هر

 كسي را خرد مي كند همان غم است. يك چنین موجودي كه ديگر به درد خدا هم نمي خورد، يك كسي

 كه كمرش زیربارغم خرد شده ديگر چه كاری مي تواند براي تعالي و كمال خود و جامعه بكند؟

اگر ما روحيه خوبي داشتيم و سرِ پا بوديم آن وقت مي توانيم يك فكري بكنيم ، ولي اگر در

گرداب غم و اندوه باشیم بود ديگر آن يك ذره هم از دست مان برنمي آيد ما نبايد فلج شويم، نبايد

بگذاريم لشگریان غم فلج مان كنند، عوامل فلج كننده؛ غم و اندوه و حزن از يك طرف و ترس از

طرف ديگر

پنج شنبه 17 تير 1395برچسب:, |